کوله بارم بر دوش
كوله بارم بر دوش ...
ميروم تا آنجا
كه در آنجا خبري از غم و تنهايي نيست.
تخم مرغيست مرا هين و كليدي لامپي
هر شبانگاه پس از قژقژ در مي رو د دستم سويش تا تق
همه جا روشن و تاريك به چشمم برود
آي ي ي ي
تخم مرغيست مرا گه در آن پوسته اي مي يابم!!!
گه در آن نيست نمك گه شور است
ميروم مي نگو ره دور است
مي روم آنجا كه در به در هستم و سر بر در نه
زنگ را چو بفشارم پشت در خنده سلام بدهد
مي روم انجا كه تخم مرغان كوكو اند و كتلت
و گهي هم املت!!!
لامپ ها همواره روشن اند و روشن
و دو چشم از همه جا روشن ترميدرخشد كه تو را در يابد
ماه هم مي تابد
كوله بارم بر دوش
مي روم تا آنجا
كه در آنجا خبري از غم و تنهايي نيست...
+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان ۱۳۸۸ ساعت 22:44 توسط مهرداد شبیری
|