حسرت
دل در آتش غم رخت تا که خانه کرد
دیده سیل خون به دامنم بس روانه کرد
آفتاب عمر من فرو رفت و ماهم از افق چرا سر برون کرد
هیچ صبح دم نشد فلک چون شفق ز خون دل مرا لاله گون نکرد
ز روی مهت جانا پرده برگشا در آسمان مه را منفعل نما
به ماه رویت سوگند که دل به مهرت پا بند به طره ات جان پیوند
قسم به **** که جانمازش بر کن تورا به رویت یک دم
بیا نگارا جمال خود بنما
ز رنگ و بویت خجل نما گل را
حسرت یا پشیمانی،مسئله این بود
حدس من پشیمانی بود و تو جواب را حسرت گفتی
و حسرتت ماند با من،اول داشتنت،حالا دیدنت
هنوز هم سر پا ماندم به زور ویلا و ماشین و خارج رفتن
ولی دیگر حتی یک لحظه تو را از ذهنم نمیبرند این همه "مشقله"ای که دارم
و همه حتی خدا به کمک آمده اند
همه حتی لپ تاپم کهعکسی که مرا به یاد تو می انداخت را بر بک گراند خود تاب نیاورد
همه حتی گردنبندم که گم کرد فروهر طلایی کوچکش را
همه حتی خدا...
چه خیال باطلی
نمیدانند که هر چیز حتی خودم مرا به یاد تو می اندازد
هر چیز،از جمعیت شعر سعدی و پریشانی آواز نامجو تا نجوای سه تارم و هر چیز حتی خدا
خدایی که شب و روز به او گفتم ببخش بر من او را ،نداد و گفت و می گوید فراموشش کن
و برد تو را میان مشکلاتت،مشکلاتی که شکلات بشو نیست و تلخ کرده تو را
و ای لعنت به من که از ازل تلخی را بر هر طعمی ترجیح دادم و تلخ بود و تلخ بودم و تلخ....
ولعنت به ای شیرینی آزادی که در بند تو بودنم....
بیا و به سخره بگیر مرا،بیا و بخند بر عشق من،بیا و دل بسوزان به اشک هایم،بیا و....
بیا که چندیست بیت میسرایم از قصه مان،منطومه ای پریشان نامش تلخ و فرهاد
بیا و دوباره بجوشان چشمه ی قریحه ی شاعرانه مرا..
که بسرایم دوباره برای تلخی تو غزلی
بیا نه برای ماندن
فقط برای اینکه:
بیایی دوباره جوابم کنی و اینگونه آدم حسابم کنی