راز مرا...
چشم به چشم روشنت،دوختم و ندوختی
از شرر نگاه تو،سوختم و نسوختی
قصه ی خویش گفتم از،ناز تو کم نشد ولی
ناز تو را خریدم و راز مرا فروختی....
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم آبان ۱۳۸۹ ساعت 11:37 توسط مهرداد شبیری
|