برخیز...
ابتدای شبی بهاری وگرم
در دهاتی حوالی تبریز
همه جا خواب بود و او بیدار
اشک از رختخواب او سر ریز
در نگاهش هزار تا کلمه
و سکوتش صدای بغض انگیز
در خیالش هزار خاطره،یاد
یاد آن روز آخر پاییز
یاد آن صبح زود و آن سرما
آتشش تند و تیغ سوزش تیز
همه جا پر ز برف زود هنگام
روی دوش و کلاه او هم نیز
یاد او آن نگاه آن لحظه
چهره ی او میان سرما ریز
و صدایی که ناگهانی گفت
صبح شد مادرم علی برخیز...
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 14:49 توسط مهرداد شبیری
|