ابتدای شبی بهاری وگرم

در دهاتی حوالی تبریز

 

همه جا خواب بود و او بیدار

اشک از رختخواب او سر ریز

 

در نگاهش هزار تا کلمه

و سکوتش صدای بغض انگیز

 

در خیالش هزار خاطره،یاد

یاد آن روز آخر پاییز

 

یاد آن صبح زود و آن سرما

آتشش تند و تیغ سوزش تیز

 

همه جا پر ز برف زود هنگام

روی دوش و کلاه او هم نیز

 

یاد او آن نگاه آن لحظه

چهره ی او میان سرما ریز

 

و صدایی که ناگهانی گفت

صبح شد مادرم علی برخیز...