سلام بانوی من...
سلام بانوی من بانوی غزلهایم
رفیق درد دل من،شریک غم هایم
سلام جاری اشکم به روی دفتر من
سلام باعث شعر تر و معطر من
سلام نام تو طعنه به نام ماه زده
هزار پنجره در حسرت تو آه زده
سلام آنکه دلم را به پای تو دادم
سلام قصه ی شیرین تلخ و فرهادم
سلام حادثه ی در نداده در من دست
سلامتی چه خبر،روز و شب به کامت هست
زحال ما چو بپرسی،نشسته چشم بدر
ملال دوری تو،راستی از دلم چه خبر
هنوز پیش شما هست آن دل پر درد
وبالتان که نشد،شر و شیطنت که نکرد
هنوز رنگ و رخ عاشقانه میگیرد
هنوز هم دم خوابش بهانه می گیرد
هنوز میکند از اشک خیس جایش را
ببخش بانوی من خلق کودکانش را
هزار درد میانش نشسته بی درمان
هزار تا غم جانکاه، از او فقط یک جان
خودت چطوری هنوز هم از عشق بیزاری
هنوز هم سر انکار عاشقی داری
هنوز گرم نبردی،نکرده او ماتت
هنوز پا ننهاده بر اعتقاداتت
بجنگ،جنگ شما هم حکایتیست دگر
ولی،ولی چه بگویم،به برد امید مبر
زره به قامت و بی ترس و رحم وبی پرواست
نبرد و جنگ و خشونت خلاف طبع شماست
زدست ما که نمی آید هیچ بر اینجا
به جز تسلی خویش و به جز دعای شما
جز اینکه گاه به حرفی وبالتان باشیم
گهی به نامه ای جویای حالتان باشیم
گهی برای من خسته نامه ای بنویس
محبتی بنما تو به چشمهایی خیس
به چشمهای غریبی که خیس و بی یاور
گهی به راه نشسته گهی به دفتر و در
دگر نباشم از این بیشتر مزاحمتان
خدای غافر و قادر همیشه حافظتان
نشسته ایم همینجا همیشه بیدارت
اگر چه دوست ندارم خدا نگهدارت