من و تنهایی و بارون
میون درد و غم تنها،نشستم بی تو تو بارون
تو ذهنم داره می باره،روزای زشت و زیبامون
بزار این آخرین گل هم به راه عشق پرپر شه
شاید کار خودش را کرد،شاید این دوری آخر شه
همه راها به روم بستن نمونده غیر تو راهی
دلم،دینم،تنم،عشقم بگو از من چه میخاهی
بیا بامن قدم کش کن همه راها را تو بارون
بیا با من بگو من هم میخامت از دل و از جون
بگو بی تو دلم تنگه بگو بی تو شبم سرده
بگو قلب منم چون تو به دنبال تو میگرده
بگو که خالیه دستات بگو دستاما کم داری
بگو از عمق احساست،هنوزم دوستم داری
حالا این گوشه ی جاده به یاد بی کسی هامون
نشستیم خیس و بی همدم من و تنهایی و بارون
گل و گلبرگ تو دستم از اندوه تو اکندم
بیا برگرد به این خسته که برگ اخرا کندم
+ نوشته شده در شنبه ششم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 9:1 توسط مهرداد شبیری
|