دل از کفم ربودی و زدی به آن تبری

عجب ربود خدا این زمان ز من گهری

 

تورا چو مرغ درون دلم نهادم لیک

قفس شکستی و رفتی سوی دل دگری

 

به سوی میکده رفتم که جام ها کشم اما

به جام نقش تو دیدم نداشت می ثمری

 

زساقی از تو خبر تا که خواستم که بگیرم

جواب داد میابی مگر به بی خبری

 

زهر سر موی تو صد هنر فرو میریخت

مرا بگو که جز عشقت نداشتم هنری

 

بگفتی از بر من ده دلت تو چون فرهاد

هزار هاد بدادم نبد شکوه و فری

 

غروب در غم ظلفت دو شمس تیره به خون شد

خدا میار پس این دراز شب سحری