بیدار می شوی
باز از دل شبم تو پدیدار می شوی
از خواب چند ساعته بیدار می شوی
تن پوش پاره پاره ای از ابر بر تنت
بر جسم نیمه جان من آوار می شوی
از یک سلام ساده شروع می کنی و باز
در من هزار خاطره طومار می شوی
محو نگاه روشن تو می شوم و باز
از این نگاه غمزده بیزار می شوی
و می روی و باز من و اشک و قهقهه
در لحظه ی نبودنت اجبار می شوی
گاهی میان گریه ام اثبات،گاه هم
در زور زور خنده ام انکار می شوی
تا صبح گریه می شوم و آه و بغض و تو
برگ سفید و جوهر خودکار می شوی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 9:21 توسط مهرداد شبیری
|