خط خون رو دیواره تصویری که تکراری نیست

   منم درگیر خوابی که در بند بیداری نیست

تب دریا در من از امواج کوبنده ی وان  

   پر از رعشه،خالی از مفهوم دلچسب جان


          و من میمیرم...

 

زمین میخواند من را دریا دشت و کوه و قبر  

   برم تیره میپوشد شب می بارد در سوگم ابر

شرر میریزد از رعد بر جنگل های انبوه   

   به خود می پیچد بادو آتش می افشاند کوه


          تو اما هرگز...

 

به سردی یک کوه یخ ساکن در قطب جنوب  

   به سرخی خورشیدی در چنگ خوناب غروب

خط خون رو دیواره بر جسته از تندی تیغ  

   به روی لبهای من هذیان افسوس و دریغ


          نخواهی فهمید...

 

ومن می میرم...

             تو اما هرگز ...

                       نخواهی فهمید...