زمستان
زمستان آمد از اندوه لبریز
پی آن شاه نا محبوب پاییز
پرستوهای رهرو مرده لبخند
به جای کوچ با سرما گلاویز
شعار صلح سر دادند و اکنون
نداشان نوحه ای اندوه آمیز
هدف از مرگشان مرگ خزان بود
سزاشان مرگ شد مرگی غم انگیز
بهاران خواهد آمد سبز و پر بار
رسد دوران ما و ماییان نیز
بیا دستت به دست من ده اکنون
که راز هر درشتی است یک ریز
بجز با یاریت ناید بهاران
منم بلبل تویی گنجشک بر خیز
من اصل تو تو اصل من بپیوند
که بر گردد به اصل خویش هر چیز
+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان ۱۳۸۸ ساعت 22:4 توسط مهرداد شبیری
|