صدای شکستن غرورتا به گوش شنیدم،مرد باش پسر

دوست داشتم

حالا بیشتر


زبانمان نه زبان است و جانمان جان نیست

به درد درد دچاریم و هیچ درمان نیست


غزل تو این شب وامانده را روایت کن

تو نقل کن که تو را بیم حبس و زندان نیست


سر کلام به ایهام و استعاره نبند

بگو تو قصه ی شب را اگر چه آسان نیست


بگو که پیکر سهراب را به خون غلتاند

و گفت رستم ما از تبار دستان نیست


بگو که مرد و زن ما به دار و سنگ کشید

بگو هنوز هم این قصه رو به پایان نیست


به جرم صحبت با یک فرشته میگیرند

تو را،تویی که تو پاکیت کم ز باران نیست


تو را که گریه ی تو بوی عشق و غم میداد

مگری،در سر این قوم عاشق انسان نیست


نه عشق مانده،نه باران،نه بوسه، نه مردی

نه این خرابه سزاوار نام ایران نیست