قصه ی شب
صدای شکستن غرورتا به گوش شنیدم،مرد باش پسر
دوست داشتم
حالا بیشتر
زبانمان نه زبان است و جانمان جان نیست
به درد درد دچاریم و هیچ درمان نیست
غزل تو این شب وامانده را روایت کن
تو نقل کن که تو را بیم حبس و زندان نیست
سر کلام به ایهام و استعاره نبند
بگو تو قصه ی شب را اگر چه آسان نیست
بگو که پیکر سهراب را به خون غلتاند
و گفت رستم ما از تبار دستان نیست
بگو که مرد و زن ما به دار و سنگ کشید
بگو هنوز هم این قصه رو به پایان نیست
به جرم صحبت با یک فرشته میگیرند
تو را،تویی که تو پاکیت کم ز باران نیست
تو را که گریه ی تو بوی عشق و غم میداد
مگری،در سر این قوم عاشق انسان نیست
نه عشق مانده،نه باران،نه بوسه، نه مردی
نه این خرابه سزاوار نام ایران نیست
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 12:38 توسط مهرداد شبیری
|