پنج تومان دادم و از او یک نان گلی خریدم

و باز سر دو راهی ماندم

که اول شهدش را بخورم بعد نانش را

یا برعکس...


وهمین طور حسرت میبردم به دیس پر از نان گلی او

اگر من جای او بودم همه اش را خودم میخوردم


بزرگتر شدم،دیگر حسرت نان گلی نداشتم

حسرم حسرت همان پنج تومانها بود

و عکس او

روی در مغازه هایش

پشت ماشینهای پسرانش

روی دیوار خانه اش

   موزیانه به من میخندید...