گفت نه
شعرم را برداشتم خواستم تا نشه لولش کردم به بچه ها گفتم :فقط من رفتم بالا منو تشویق کنید ،رفتم ولی گفتند نیا...نگو
تاش کردم گذاشتمش توی جیبم .خوشحالم ،خوشحالم که حالا اینا از یه بوسه هم میترسند.
شعری برای بوسه سرودیم گفت نه
زنگ از غبار عشق زدودیم گفت نه
با قلب شاعران حقایق چه میکنند
زیر نگاه دوست خمودیم گفت نه
اندوهگین و خسته و گریانم و خموش
آخر مگر چه کار نمودیم گفت نه
ما شاعران خسان گرفتار گردباد
خاشاک های چرخ کبودیم گفت نه
گاهی اسیر دست اجانب،نفهم،خر
گه نیز واج وجد و وجودیم گفت نه
در غیل و قال آری و نه نیستم ولی
در انتظار " نه " نبودیم گفت نه
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۸۸ ساعت 21:31 توسط مهرداد شبیری
|