گنجشک و ماه...
آری،توآن که دل طلبد آنی
اما...
افسوس...
دیریست کان کبوتر خون آلود
جویای برج گمشده ی جادو،پرواز کرده است
هر شب لب شاخه ی تاکی خشکیده می نشست به تماشای ماه،و هر روز به یاد آن سر میکرد تا دوباره شب شود،و باز به تماشای ماهش بنشیند.شبهای بی مهتاب دلش می ریخت که مبادا از نگاههای من دلخور شد،و چه کنم اگر دیگر از دل شب سر بر نیاورد.ماه که کوچک میشد غصه او را فرا می گرفت و بزرگ که می شد شادمان بود.
حسرت آن بر دلش سنگینی می کرد و کارش شده بود دعا کردن.که خداوندا!هزاران به همه دادی،این ماه کوچک را هم به من بده،گفت و گفت وگفت تا قصه اش عالم را پر کرد و دیگر همه می دانستند که او به ماه دل بسته.
شب و روزش به همین روال می گذشت تا اینکه شبی صدایی به او گفت:به سویش برو! و در همهمه ی باد گم شد.
بال باز کرد و پرید و پرید و پرید و باز پرید،دیگر توان نداشت ولی فکر رسیدن به ماه او را پیش می برد،تا اینکه دیگر بالهایش باز نشدند و چندی بعد در آنسوی دریا ماهی ها جسد گنجشکی را بر آب دیدندکه در بازتاب نقره ای رنگ نور ماه می درخشید و همه به اتفاق به وجود خدایی که نمی خواست او به سرزمینی بی آب و علف و به خاک سیاه نشسته برسد،شک بردند...