من این میانه
دور از نشاط هستی و غوغای زندگی
دل با سکوت و خلوت خود خو گرفته بود
آمد سکوت سرد و گرانبار را شکست
آمد صفای خلوت اندوه را ربود
فریدون مشیری
بیا که پا قدمت را من عاشقانه بسازم
بیا که زنگ صدای تو را ترانه بسازم
بیا دلیل تو باش و نخواه بیشتر از این
برای دیدن ماه رخت بهانه بسازم
بیا که مطلع این شعر خواست از تو بگویم
و از نبود تو ابیات دلبرانه بسازم
غمت به هیبت اشکی به گونه رقص کنان گفت
بیا که بهر خود از بوسه ی تو خانه بسازم
بیا که روی و سرم را،بیا که موی تو را من
به دست و شانه بگیری،به دست شانه بسازم
بگریی از سر شوق و بخندم از سر حسرت
که کاش میشد از این لحظه جاودانه بسازم
ولی چه حیف که قسمت نبود و رفتی و ماندم
که این میانه بسوزم،که این میانه بسازم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۰ ساعت 12:30 توسط مهرداد شبیری
|