من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی؟

یا چه کردم ، که نگه باز به من می‌نکنی؟

 دل و جانم به تو مشغول و ، نظر در چپ و راست

تا ندانند حریفان که تو منظور منی

دگران چون بروند از نظر از دل بروند

تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی


برای تویی که لایق عاشق بودنی...

روزی که گفتی همدردیم گفتم خاک تو سرت مهرداد،بدبختش کردی،عاشق کارش باختنه،اول دل بعد زندگی،یا عاشق نباش یا نخواه که ببری،راستی دعا هات اثر کرده،من هم لیاقت این را ندارم که برام اشک بریزی،هر کاری هم میتونستم براتون کردم ولی...


چو شعر های سیاه،چو شعر های سپید

دل سیه پوشم،به قلب تو نرسید


چه بارها که به یک،کلام تو نشکست

چه غصه ها که نخورد،چه زجر ها نکشید


چه با گذشت و چه پاک،چه مهربان و چه تلخ

به گریه های تو مرد،به اشک من خندید


چه خون نشاند به آن،ندیدن تو ولی

دوباره رو به تو کرد،وباز هم بخشید


ولی چه سود که باز،نگاه تو گم شد

دوباره جان میداد،دوباره می بارید


تمام قصه ی او،همین دو واژه ی تلخ

گذشتی و نگذشت،بریدی و نبرید