پلنگ دیوانه!
دیدمش
قرص پاهایم لرزید و سرید
لُرزاینده که نمیشد باشم
سُراینده شدم
و چنین شد که مرا
خطاب کردند
شاعر!
...
***
بعد از تو
"غزل" سرودم...
به یاد نام تو افتادم
"ترانه" نوشتم...
به یاد نام تو افتادم
...
از "سپیده" تا "ستاره"
از "مهتاب" تا "طلوع"
چه "آسمان" و چه "دریا"
مرا به یاد نامت می اندازد...
و سخت کرده فراموش کردنت را...
کاش دم رفتن
نامت را پرسیده بودم
...
***
ناگزیر است عشق ماه پلنگ را
و نگاه دیوانه را از مه دور نیکوتر خوانده اند
تو بگو ماه آسمان من!
این پلنگ دیوانه را چه تدبیر است؟
....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۱ ساعت 14:24 توسط مهرداد شبیری
|