و سخت ترین کار دنیا بود

میان این همه بهار

عاشق نشدن


و باران

کودکی که والده اش

خواهرش بود را

دیر به مدرسه رساند


و درخت

خط کشی هدیه کرد مرا

که اندازی دیر کرد او را

روی دستانش علامت بزنم


رفت و با خودش لشکری آورد

بی آرایش

خواهرش!


منم

سرباز معلمی در گرگان

که عشق را به من

حق توحش دادند