سکوتم...
داشت می گفت دختر خانوم ها به پسرا الکی جواب رد ندید،بلند رو به دخترا گفتم "باتوه ها"،ولی تو نبودی،نبودی ببینی نصف سالن برام دست زدند،مثل اینکه همه دلشون پر بود...
حرفهایی که نوشته بودم و می خواستم بهش بدم را خودش گفت،خودش هم میدونست،منم زیر لب یه خدا خیرت بده نسارش کردم کاغذ نوشته هام را پاره کردم
نوشته بودم از اوضاع این مملکت،چیزایی که فکر میکردم خیلی مهمه
ولی یه چیزی گفت خیلی بدتر...
گفت اگه بشنوید کپ میکنید
کپ که کردم هیچ تا صبح خوابم نبرد
گفت یه دختر 13 ساله به اسرار خونواد را مجبور کرده بودکه بزارن بیاد با من مشاوره کنه،بهم گفت کاری کردم که خجالت میکشم بگم،این ماه رمضونی اومدم با شما در میون بزارم که ...
گفت فکر کردم نهایتش میگه یه پسر تو خیابون بهم متلک انداخت من هم به روش خندیدم
ولی نه،گفت من تا حالا 18 بار تجربه ی رابطه ی جنسی داشتم،نه با یه نفر،پسره منو برد تو یه خونه چهار تا از رفیقاش هم بودند،النم دارم پول تو جیبی هام را جمع میکنم که...رائفی نگفت،من هم نمی گم
نمی خواستم اینو بنویسم ولی مزه پروندن های رفیقام مجبورم کرد،اگه دارید میخونید اینها خنده دار نیست پسرا،دختر 13 ساله هم 13 سالشه
اگه من و تو که مثلا قشر تحصیل کرده ایم بهش بخندیم کی باید به فکر تغییر این اوضاع باشه،دیشب اینا شنیدیم امروز تو ریدرم میخونم از تجاوز های مکرر یه پدر به دختر 10 سال،فردا چی میخاد پیش بیاد نمیدونم،ولی میدونم تا وقتی من و تو بهش بخندیم بدتر و بدتر میشه،خودتون هم میدونید فقط باور ندارید
نه جای سخن گفتن با تو نیست سکوتم همه حرفها را گریست