گناه من...
رفت او و بی پناه شدی بی پناه من
رفت او دل من،ای دل سر به راه من
رفت و مرا میان شب تیره جا گذاشت
ماه تمام پنجره ها گشت،ماه من
روز و شبم سیاه شد از آن زمان که رفت
تنها سفید گشت،دو چشم سیاه من
مات نگاه های تو بودم که ناگهان
عشق تو کیش زد به رخ و اسب و شاه من
شکوه نمی کنم ز تو ای بانوی غزل
آن مهربان خدای دو عالم گواه من
آن مهربان که کرد حسادت به تو که دید
نام تو است ورد شب و صبحگاه من
گفتند نا امید گنه کار و کافر است
برعکس،بود امید تو تنها گناه من
من را ببخش خواستمت،اشتباه شد
عشق تو بود پاک ترین اشتباه من
دست خدای عاشق خود می سپارمت
یادت بخیر،خواسته ی دل بخواه من...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 14:3 توسط مهرداد شبیری
|