رفت او و بی پناه شدی بی پناه من

رفت او دل من،ای دل سر به راه من


رفت و مرا میان شب تیره جا گذاشت

ماه تمام پنجره ها گشت،ماه من


روز و شبم سیاه شد از آن زمان که رفت

تنها سفید گشت،دو چشم سیاه من


مات نگاه های تو بودم که ناگهان

عشق تو کیش زد به رخ و اسب و شاه من


شکوه نمی کنم ز تو ای بانوی غزل

آن مهربان خدای دو عالم گواه من


آن مهربان که کرد حسادت به تو که دید

نام تو است ورد شب و صبحگاه من


گفتند نا امید گنه کار و کافر است

برعکس،بود امید تو تنها گناه من


من را ببخش خواستمت،اشتباه شد

عشق تو بود پاک ترین اشتباه من


دست خدای عاشق خود می سپارمت

یادت بخیر،خواسته ی دل بخواه من...