آسمان تیره

ابر ها خیره

یخ زده از سوز سرما گوش

چشم ها محو سپیدیی،کام ها خاموش

دانه های برف چون اعدامیانی روبروشان جوخه ی اعدام

بر زمین سرد می افتند

باغ ها زیر پتوی برف خوابیدند

خانه ها خفتند

 

ما به سان روسبی ای افتاده لای لاشه ی یک مرد

 

جملگی

 زیر این کرسی

زیر بار این لحاف کهنه می نالیم،میلرزیم

فارق،از آزادگی،از نام

تنگ و تار این اتاق دخمه گون را

سفت چسبیدیم

 

گاه میگوییم فهشی ناسزایی،لیک

باز از خشم خدای مهربان خویش

میترسیم

 

جز صدای صحبت لب های بابا با نی قلیان صدایی نیست

قل قلی رنجور

گاه میخاهم پکی برآن زنم شاید

از تف آن گرم گردد سینه ام اما

باز میپیچد به گوش من صدای سیلی او

حرف مفت و زور

 

نه نه اینجا صحبت از آجیل روی کرسی و شهنامه خوانی نیست

قصه های مادرم هم چند سالی می شود

 با او سفر کردست

هر چه اینجا مانده از درد است

 

خانه ی ما دور از آبادیست

غالب همسایه ها مان گرگ وکفتارند

گاه گاهی جای پاشان را به روی برف میبنیم

لیک بابا ساده میگوید

پنجه ها جا پای خرسانی است

کو دگر از غار خود سر بر نمی آرند

 

بعد هم با لرز

دست خود را روی برنو میفشارد سفت و میگوید

شب شده،بایست برگردیم

 

او گمان برده نمی فهمم

لیک می دانم که لرزش لرز سرما نیست

 

نیمه شب شد،من هنوزم زیر این کرسی به خود می پیچم از سرما

خواهرانم مرده یا خوابیده اند این را نمیدانم

و صدایی نیست الا خرخر بابا

 

ماه میتابد ولی بی نور

زور سرما اشک از چشمم روان کرده

اما خوب میدانم

جنبشم بیهوده و بی جاست

چشم میبندم که شاید،لیک

باز هم سرماست...