بهتون گفه بودم که خمینی شهر یا همون سده شاعر به نام اصغر خاسته داره که توی شعر ولاتی که زبان محلی ما باشه مهارت داره،متاسفانه این زبان مثل بقیه ی زبان های محلی دیگه ایران کم کم داره فراموش میشه و من توی جوون های هم سن و سال خودم کسی را ندیدم که این زبان را بلد باشه،البته تلاشهای اقای خاسته،سعید بیابانکی و بقیه ی شعرا برای حفظ این زبان نتیجه هایی داشته،من هم با این که برام خیلی سخت بود بالاخره کارم را تو این زمینه شروع کردم شعر به زبان محلی از چیزهایی بود که تا حالا تجربه نکرده بودم و واقعا برام سخت بود چون تقریبا هیچ اشنایی به قافیه های زبان ولاتی نداشتم،ولی زیاد هم بد نشده،امیدوارم خوشتون بیاد،برای اون کسایی هم که این زبان را نمیدونند ترجمش را میزارم

ننام جزو دوباره رخت شورنده روم،پکرام

خدا تو خود بوا خو این دلم چیکار بکرام


اومی رو فکر اما دتی و ویرمون نشوه

گومه ولی کرام اما ننام چزو نبوه


حواسی کار ندارام،دلچیمون اولوک اسه

همی رو فکریام و یوما ور چشام وسه


خو خوم وانه نکسه،تو کوا و عشق کوا

غاهه پوسوو اینا،گوله که دخوسنه رو وا


ولی بازم تا ونان پووم اتیش گیروه

دلم وروسوهه و هی تولوب تولوب کروه


ترور کته دل اما را گمون کرام ریگیو

فدای صورت اسبی کو مثلی ماس خیگیو


این حوری موری کو واینده گمون کرام همونو

خو مام نواید ولی یودچی گیسای بیرونو


خو اون چشای کو مونا بسوه گوم بیمیرام

گوم غاهه بکرام خوی،مخیا کار وگیرام


ولی تتام چزو مون مخ کران دس و پاما

اونم بلا ببته یابو او توه باراما


خلاصه هر چی گوم خوی بشام بوام نبوه

نه انگا نه ابی دت بازی از اما نیوه


زونام خو مام کو بوام واوه این دتا دت نیند

کت اسروی بالو این دواچیا کت نیند


تو درسودا بخون،خوم بارادا ژن گیران

تو فکری درسد بو مون هر کاری بوای کران


واوه این دتا نو شهریند و نگیران

رو وقتی وقتی د نو کیی باراد وگیران


ولی ننام چزو ای غاهه رو کله مون نشوه

دوباره عشقی دتیه دارو مونا کشوه


خدا تو خود بوا خو این دلم چیکار بکرام

ننام چزو دوباره رخت شورنده روم پکرام


ترجمه:


نمیدانم چرا دوباره درونم رخت میشویند و پکرم

خداوندا تو خودت بگو با این دلم چه کنم


دختره امده درون فکر من و از یادم نمی رود

میخواهم رهایش کنم اما نمیدانم چرا نمی شود


حواس کار ندارم و دلم سوراخ شده

همیشه در فکر او هستم و همیشه جلوی چشمان من ایستاده


به خودم میگویم نکن،تو کجا و عشق کجا

اینها حرف بیهوده است،دور بنداز


ولی باز تا او را میبنم پدرم میسوزد

و دلم به جنب و جوش و تپش می افتد


دل من را ترور کرده،فکر کنم ریگی است

فدای صورت سفید او که مانند ماست سفید است


گمان کنم این حوری که میگویند خود اوست

به مادرم نگویید،ولی یکم موهایش بیرون است


با ان چشمانش که مرا نگاه میکند میخواهم بمیرم

میخواهم با او سخن بگویم و روی ذهنش کار کنم


ولی نمیدان چرا دست و پایم را گم میکنم

ان بلا برده هم به من توجهی نمیکند


خلا صه هر بار که میخواهم به او بگویم نمی شود

نه انگار،دختر بازی از من بر نمی اید


میدان به مادرم که بگویم میگوید این دختر ها دختر نیستند

کت به استرش با ارزش است این ها کت نمیشوند


تو درست را بخوان خودم برایت زن میگیرم

تو به فکر درست باش من هر کاری برایت میکنم


میگوید این دخترها مثل نان شهریند و من نمیگیرم

وقتش که برسد برایت یک دختر محلی میگیرم


ولی نمیدانم چرا این حرف در سر من نمیرود

دوباره عشق ان دختر دارد مرا میکشد


خداوندا تو خودت بگو با این دلم چه کنم

نمیدانم چرا دوباره درونم رخت میشویند و پکرم