چو ماه از کام ظلمت ها دمیدی

جهانی عشق در من آفریدی

دریغا با غروب نا بهنگام

مرا در کام ظلمت ها کشیدی

فریدون مشیری


باور نمیکنم که این باشی

باور نمیکنم بهت باختم

دلم برای روزایی تنگه

که اینقدر تو رو نمی شناختم


چه خوش خیال و ساده بودم من

گفتم اومد تنهاییمو برد

نفرین نمیکنم تو رو اما

توی دعاهام دیگه اسمت مرد


باشه برو با اونی که می خوای

اسمت،تنت،لبخند تو نوشش

صدات شده اینجا عذاب من

آروم نفس بزن تو آغوشش


میبخشمت اما نخواه باشم

اونی که بت میگفت دوست داره

فکرش داره میگیرتم،اینکه

رو جای بوسم بوسه میذاره


من توی آتیش نبود تو

میسوزم و آروم می میرم

تو دور این آتیش میرقصی

با هر نگاهت شعله میگیرم


گفتم بهت سنگ صبورم باش

رفت از تو فکرت حرفم اما زود

سنگی شدی و من صبورم باز

بازی دنیای حسود این بود


لعنت به اون روزی که اسمت رو

تو شعر دلتنگیم جا دادم

خواستم نگم بت عاشقت هستم

لعنت به اون روزی که وا دادم


لعنت به اون روزای تنهایی

لعنت به اون شبهای مهتابی

فریاد هام دنیا رو عاصی کرد

اما تو آغوشش هنوز خوابی


ای کاش میمردم نمیدیدم

اون خنده ی شیرینتو ای کاش

دیگه واسه فریاد هم نا نیست

آروم بخواب،آروم،راحت باش