لعنت ای عشق...
بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی به کجا روم ز دستت که نمی دهی مجالی
لعنت ای عشق به تو
این چنین گفت شبی فرهادی
که در آغوش شهی خسرو نام،
دید شیرینش را...
لعنت ای عشق به تو
این چنین زمزمه کرد
زاهدی مست و خراب
دم میخانه در آن دم که به رویش در بست،
صاحب میکده،
اویی که شبی،به نصیحت گفتش،
تا کجا باده گساری آخر؟
لعنت ای عشق به تو
این چنین تنگ بیابانی فریاد کشید
قیس مجنونی،آن دم که شنید
عشق او ررا به دل آرایی فرزند سلامی دادند
لعنت ای عشق به تو
این چنین گفت خداوند آن دم
که سری را سنگی ، دست آدم را سیبی ، یوسفی را چاهی
شاعری دفتر خود را وا کرد
خواند
زنده باد عشق،خدایا من عاشق را عاشق تر کن
خط زد و باز نوشت
لعنت ای عشق به تو
آری،عاشق شده بود
...
+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 11:18 توسط مهرداد شبیری
|