کیان
میان کاسه های یخ تنت، تنی ورای وسعت جهان
هم اش بزرگی و هم اش شرف، نه اش پلشتی جهان نه جان
برای تو که رنگ رنگ بود، کمان و خالقش چون گل لطیف
به نام خالق گلوله ها، گذاشتند تیر در کمان
دلم گرفت از این گلوله و، تمام قرص های اردبیل
تمام بام های پایتخت ، تمام میله های زاهدان
عذا عذای خوش تر از سرور، غم ای غم همیشه بر قرار
تو از کدام تیره ای که خوش، نشسته ای به مغز استخوان؟
تو از کدام تیره ای بگو، برای این جماعت پلید
بخوان که دایه وقت جنگ شد، برای گرگ ها رجز بخوان
بگو چگونه پیرهای شهر، به ننگ عمرشان اضافه شد
که سر بلند تر نبود در، سراسر صف مخالفان
یکی دلیر جنگی ام بگو، ز ایل بختیاری ام نشان
بگو که ننگ نیست نام ما، بگو بگو بگو منم.... کیان....
.
.
میان کاسه های یخ تنیست, به خون نشسته خنده بر لبش
به شب بگو بنوش از این بلا، یخ است و شربت است و زعفران...
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر ۱۴۰۲ ساعت 12:52 توسط مهرداد شبیری
|