خشک می کاری و این دامنه تر می زاید
خاک این تیره کشاورز، سحر می زاید

مدفن آزر و آرامگه ابراهیم
لات می‌سازد و عزی و تبر می زاید

دِیم خون است و از آن دست و کمر می روید
بوته اش چشم و بُنَش فاکهه سر می زاید

منگر آن سوخته، آن لاف صنوبر زده، آن...
اُشتر ماده که هنگام سفر می زاید

پیر تاکیست در این بادیه کو هر نوبت
مست و افتاده و خم دُر و گهر می زاید

خشک میکاری و دلخوش که غبارش بنشست
روز بشمار که این غائله شر می زاید


....

مَرد اگر مَرد، اگر مُرد در این ورطه چه باک
کُنج هر خانه زنی هست و پسر می زاید