چی میشد؟

باز خیالت منو تا گریه کشوند
ای خیالت از خودت سنگی تر
یاد اون روزای خوب افتادم
فکر میکردم دیگه دلتنگی پر....


میزنه تو صورتم بارون و
چشم به آسمون شب میدوزم
مثل هر شب دوباره میفهمم
با خیال تو گذشت امروزم


گاهی میگم چی میشد خوب بودی؟
چی میشد اگه تو دوسم داشتی؟
جای اون دلی که از من بردی
سرتو رو شونه هام میذاشتی؟


چی میشد هوای بارون دلم
به یه خنده ی تو افتابی میشد؟
تلخیات ازآسمون بود تا زمین
اسمون زمین میومد چی میشد؟


چی میشد بهار بودی واسه من
مردی که روز و شبش پاییزه
به امیدی که چشات تو فال بیاد
توی قهوه چای سبز میریزه


چی میشد ضیافت چشماتو 
چند قرن دیگه مهمون بودم
اونی که دوسم داره اون بودی
اونی که دوسش داری اون بودم

بیزار

سلام...

از تو بیزارم

از تو به حد مرگ بیزارم

...

***

برسد به دست تمام دنیا...

به جز تو

...


نخواهی فهمید

خط خون رو دیواره تصویری که تکراری نیست

   منم درگیر خوابی که در بند بیداری نیست

تب دریا در من از امواج کوبنده ی وان  

   پر از رعشه،خالی از مفهوم دلچسب جان


          و من میمیرم...

 

زمین میخواند من را دریا دشت و کوه و قبر  

   برم تیره میپوشد شب می بارد در سوگم ابر

شرر میریزد از رعد بر جنگل های انبوه   

   به خود می پیچد بادو آتش می افشاند کوه


          تو اما هرگز...

 

به سردی یک کوه یخ ساکن در قطب جنوب  

   به سرخی خورشیدی در چنگ خوناب غروب

خط خون رو دیواره بر جسته از تندی تیغ  

   به روی لبهای من هذیان افسوس و دریغ


          نخواهی فهمید...

 

ومن می میرم...

             تو اما هرگز ...

                       نخواهی فهمید...


شبگویه

غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد

                                           حافظ


شب قصه می گوید هنوز از بی کسی

لبریزم از اندوه و از دلواپسی

این حرف من:میمیرم آخر در تنهایی

یا تو به من...یا تو به حرفم میرسی


هر شب غزل میریزد از من از چشمانم

این شوره زار خط خطی;دفترم را باران باش

از من بشو اندود غم را با لبخندی

                        شاید نمیرم لحظه لحظه تب به تب...


مگذار در بستر بمیرد این شمع در وا کن

تا باد جانش بگیرد،تو اما مرا جان باش

با بوسه ای نار و انارم کن در تاریکی

                        میخواهمت لبریز از عشق و لب به لب...


آغوش من بادبانی،وا اما در آرامی

در وا بکن،آرامشم را امشب طوفان باش

آخر مرا بشنو نمی خواهی تا جان دارم

                       این قصه ها را شب بگوید شب به شب...



شب قصه میگوید هنوز از بی کسی

               شب قصه میگوید هنوز از بی کسی

                              شب قصه میگوید هنوز از بی کسی....


قصه

کنار خیابان ایستاده بود

ناگهان یک خودروی زانتیا جلوی پای او توقف کرد

دخترک سوار شد

سلام!

- سلام!کجا میرید

- دوتا خیابون پایین تر

و دختر دوخیابان پایین تر پیاده شد...


و چه تلخ که این

فقط یک قصه بود


واقعیت

انبوه بوق هایی را در بر داشت

که

"سکس" را سوالی

ادا می کردند

...


رد تماس

از دور می فهمم شمیم عطر یاست را

شاید دوباره تو در آوردی لباست را...


تند نفسهای تو امشب میزبان کیست؟

امشب که برده از سرت هوش و حواست را؟


رسم است در مایملک قلب تو نشناسند

تا سر شناسی هست یار آس و پاست را


تا داشتم بودی و حالا که ندارم نه...

این است گاهی دوست می دارم سیاست را!


من آن علفزارم که یا آفت به جانم زد

یا سر فرود آورده ام لبخند داست را*


من را کنار دیگران نگذار کو نه خلق

آن طوطی کل نیز می خندد قیاست را**


ردم نکن!من بی تو می میرم نمی بینی

آن خون روی دکمه ی رد تماست را؟


*:برگرفته از اشعار نسیم نوروزی
**:از قیاسش خنده آمد خلق را
کو چو خود پنداشت صاحب دلق را
مولانا/مثنوی معنوی/طوطی و بقال

ویبره

این بار ویبره گوشی جور دیگر تنم را لرزاند

.

.

.

باید تو باشی...


مگذار

تقدیم به تویی که دوستت دارم!


بر لبم قند بی بدل مگذار

شهد نه!شیره نه!عسل مگذار


لب مضمون سرات را بردار

روی دستان من غزل مگذار


تویی آباد و عشق ویرانیست

پای خود را بر این گسل مگذار


راهی راه شو ، برای من

هیچ راهی به آن بغل مگذار


آری زیبایی،عشق من کمِ توست

پیش چشمان من علل مگذار


برو زیبای من بس است برو!

ضجه های مرا محل مگذار


تو که عزای عالمی،خود را

هم ردیف من هبل مگذار


زنده باشم تو بشکنی؟هرگز

ای معلق ترین اجل مگذار


منزوی تر

چقدر میشود آیا در این کرامت آبی

شبانه تور بیندازم و حباب بگیرم

                                        محمد علی بهمنی


هر بار غوغا میکنم،هر بار قیصر میشوم

هر بار رامم میکنی،هر بار من شر میشوم!


می خندی و از خنده ات،خشمم فرو کش میکند

و اشک میریزم به یک سیلاب منجر میشوم


اشک مرا میبینی و شک میکنی با اینکه در 

قلب هزاران برکه و دریاچه باور میشوم


انگار صد دیوان شعر،در چشم خود داری که من

با یک نگاه کوچکت،یک شعر از بر میشوم


من ده تولد دارم هر باری که میبینم تو را

صد بار با هر اخم تو،میمیرم آخر میشوم


لبخند نه!میلرزم از هر ریزخند کوچکت

با بردن نام تو هم،یک جور دیگر میشوم


میدانی اشعار مرا،از چیست عالم بر شده؟

هر بار طردم میکنی،من "منزوی" تر میشوم


.....

هی فلانی زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که دنیا را
جز برای او نمی خواهی!

                                               م.امید


گشتم همه جا را و نجستم اثرت را

جز یک سرنخ!یک مژه از چشم ترت را


هان!بوی تو است این؟نه تو و کوی رقیبان؟

آورده مگر باد به من بو و برت را


طناز نگفتی که چه سخت است نبینم

یک شب شب گیسویت و قرص قمرت را؟


با من تو چه کردی؟چه که بایست بجویم

از کام رقیبان خود امشب خبرت را؟


این کیست؟تویی؟نه تو و آغوش رقیبم!؟

یعنی چه؟چه انداخته آنجا گذرت را؟


لبخند تو نه!بوسه نه!در باور من نیست

او نیست که در دست گرفته کمرت را


جانا!نفسم رفت!همین است بمیرم!

بردار دمی از روی آن شانه سرت را


بگذار به آخر برسد لا اقل این شعر

"....." ...............................


پ.ن:سرش را از روی شانه های او برنداشت و متاسفانه

(یا خوشبختانه) من مردم و شعر به آخر نرسید!


دل دادنت را چند

به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید
که می رویم به داغ بلند بالایی

                                         خواجه ی شیراز

                            

ای آنکه رفتی بودنت را چند؟

آشوب من آسودنت را چند؟

 

شب شد شمیمت آرزویم باز؟

یک دکمه ی پیراهنت را چند؟

 

من ماهی دریایی آزادم؟

آن تور روی دامنت را چند؟

 

آن گیسوی امواج نفت آلود؟

آن چشم های پازنت را چند؟

 

خروارها گوهر ز چشمم ریخت

پس سنگ دل!دل دادنت را چند؟

 

بی تاب تر هر لحظه اما تو

حتی نمیگویی منت را چند؟

 

کس نه!تو امشب رعد میخواهم

از من بپرسی خرمنت را چند؟


میخانه

شب شد و یاد تو دلشاد مرا خواهد برد

و به میخانه ای آباد مرا خواهد برد


و قدح پشت قدح باده و تا آن دم که

قدح از دست من افتاد مرا خواهد برد


بدرقه میکندم بغضت و از این دنیا

خاطرات تو پریزاد مرا خواهد برد


تا شب گریه ی تلخم که بمان گفتی نه!

باد آورده مرا باد مرا خواهد برد


تا شبی که به تو گفتند که مرد از تو و تو

ساده گفتی شبی از یاد مرا خواهد برد


تا هزاران شب دیگر که به یادت ماندم

تا شب آخر فرهاد مرا خواهد برد


تیشه را میزنم و میرهم از دردت و درد

چه کسی پیش چه کس داد مرا خواهد برد


بهار

بهار آمد و سلام تازه ای به باغ داد

و از دل شکوفه ها درخت را سراغ داد


و با من شکسته گفت ده بهار هم گذشت

از آن شبی که هدیه بغض را به این اتاق داد


از آن شبی که رفت تا رسد به اوج و نه فقط

به قلب لاله گون من هزار دق و داغ داد


و حال و روز من چون شمع دل شکسته ای که دید

که شبپره دوباره دل به چشمک چراغ داد


گلایه ای نمی کنم که نیست عاقبت جز این

هر آنکه خانه را  بدست شعله ی اجاق داد


سزاش زندگی در زمین خشک و سوختست

مترسکی که دل به قار قار هر کلاغ داد


غریبه ای کوچک

"باشو،غریبه ی کوچک" فیلمیست ساخته ی استاد بهرام بیضایی که به سفارش کانون پروزش فکری کودکان ساخته شده.یا اینکه حداقل من گنجشک نماد این کانون را ابتدای فیلم دیدم.

فیلم فیلم خوبی بود و به جز چند ایراد جزیی ایراد دیگه ای نمی شد داخل فیلم دید که از استاد نیز همین انتظار می ره.

از جمله این ایرادها اینکه

ایستادن راننده خاور برای چک کردن لاستیک هاش وسط بنب باران بیشتر به نظر برای سوار شدن شخصیت باشو میومد تا اینکه لاستیک ها واقعا احتیاج داشتند که چک بشند.یا اینکه به جای کلاغ عقاب نشون داده میشد.و یا این که باشو در سفر از جنوب تا شمال کشور داخل خاور که چند روزی طول خواهد کشید،چی خورد و یا نوشید.به گریه کردن های باشو هم با توجه به اینکه در اکثر فیلم داشت گریه میکرد کم توجهی شده بود البته

ولی چیزی که بیشتر میشه بهش پرداخت اینه که ایا واقعا این فیلم ها برای کودکان مناسب هست یا خیر.فیلم های سیاهی نظیر این فیلم و یا فیلم "رنگ خدا" که تنها نقطه ی اشتراکش با دنیای کودکان بازیگر های نقش اول اون هستند که اغلب کودکند.فیلمهایی سیاه که به نسل من به عنوان فیلم کودک قالب شد.

این سیاه نشون دادن جامعه در کارهای کودکان به فیلمهای ساخت ایران محدود نمی شد.در کارهای کارتونی هم که اکثرا ساخت داخل نبودند چهره ای سیاه از جامعه نمایش داده می شد.از جمله کارتون هایی که من یادم هست."سفر به سرزمین الدورادو" بود که شخصیت اول اون یک یتییم بود."جودی ابوت" که اون هم یک یتیم بود."انه شرلی" که اون هم یک یتیم بود."هاچ زنبور عسل"که اون هم به دنبال مادرش می گشت و یتیم بود."سرندیپیتی و کنا" که اونها هم پدر و مادر نداشتند."افسانه ی دو قلوها" که اونها هم به همین شکل...

تقریبا کارتونی برای نسل ما نشون داده نشد که در اون خانواده ای کامل وجود داشته باشه و اغلب کارتون ها پر از دلهره و هیجان و تصویر زشتی از دنیای ما بود که با توجه به نو ظهور بودن و جذابیت تلویزیون در حجم بالایی به این نسل قالب شد و کودکی که آمادس برای دریافت مفاهیم روزی چند ساعت چیزهایی رو می دید که به نظر من یکی از عوامل اصلی سست شدن بنیاد خانواده امروزی هست.

این فیلم هم از این باب از نقص خالی نبود.بیماری،اعمال ناپسند از جانب بزرگترها،شروع فیلم با صحنه هایی از جنگ و مرگ پدر و مادر و خواهر باشو و در مجموع تم سیاه فیلم این فیلم را فیلمی نامناسب برای کودکان از آب در آورده...

در مجموع به نظر من هنوز هم ما در این بخش دارای خلا های بزرگی هستیم و این در حالی هست که بیشترین توجه ها باید به این بخش و مخاطبان این بخش بشه.چرا که تفاوت نمایش یک کار مناسب و یک کار غیر مناسب تاثیر در روحیه و اخلاق و رفتار کودکانی هست که آینده این کشور را در دست دارند.البته کارهای مثبت زیادی در راستای احقاق این هدف انجام شده از جمله مجموعه های خوب "فیتیله" و "شکرستون" که علاوه بر کودکان سنین بالاتر را هم جذب خودشون کردند.البته نباید فراموش کرد که این برنامه برای کودکانه و علاوه بر اینکه تاریک بودن مجموعه نباید ورای حد کودکان باشه.شوخی های موجود در مجموعه نیز نباید خارج از فهم اونها بشه.

در پایان به بازی خوب سوسن تسلیمی اشاره میکنم و به افراد بالای 18 سال توصیه میکنم این فیلم را ببیند.


هرجا غزلی هست

هر جا غزلی هست یقین عشق زنی هم

یک دفتر شعر و قلم وهمچو منی هم


هی عاشقی و عاشقی و هیچ پس از هیچ

جز پند رویت باز نگردد دهنی هم


کس شعر تو را هیچ نخواند که نخواند

با پنبه زنش روی دو پا پنبه زنی هم


دیوان پس دیوان بدهی هیچ نگردد

حتی بر یک مرده ی مفلس کفنی هم


آوز دگر مرد و هم عشق و می گفت

این را خر دلسوخته ای در چمنی هم


ای بانوی مصر عشق رها کن که برایت

حتی نگذشت عشق تو از پیرهنی هم


نه چون تو

از خانه بیرون میزنم اما کجا امشب
می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب...

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب...

ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب

                                                 استاد محمد علی بهمنی


خوابیده ای و شهر همه خواب،نه چون تو

بیدارم و گرم غزلی ناب،نه چون تو


خوابیده ای و شد که دمی ماه بتابد

بی واهمه در این شب مهتاب،نه چون تو


امشب غزلی;باز من و برکه و دریا

غرقیم در این ورطه ی گرداب،نه چون تو


تو موج تر از آنکه به لفظ آیی و ثانی

وصف تو زدل برده مرا تاب،نه چون تو


لبخند تو را کاش سرودن بتواند

لفظ دَری و این دُرِ کمیاب،نه چون تو


ای کاش که می شد که تو را شعر بگویم

ای از رخ و رو میوه ی عناب نه چون تو


ای کاش و بیدارم هنوز و پر از ای کاش

خوابیده ای و شهر همه خواب،نه چون تو


ماه

امشب خیالت از تو به ما با صفا تر است   

چون دست او به گردن و دست رقیب نیست

                                                    شفیعی کدکنی

تابیدیم تمام کوچه های شهر را

شب رو به پایان است ماه من

لختی به ماه نیز

فرصت تابیدن بده

...


***

بر فراز بلندترین صخره رفت

نزدیک تر از همیشه

و باز فریاد زد

او...

گرگ بود!

شنیده بود که پلنگ نیز عاشق ماه شده

...


***

و به وجود خداوند شک بردند ماهی ها

وقتی جسد گنجشکی را بر آب دیدند

که در تلالو نور ماه میدرخشید

گنجشکی که روزی قبل

به عشق ماه

بال گشود

...


ک مثل کیارستمی

 این متن را به بهانه ی دیدن فیلم "زیر درختهای زیتون" ساخته ی عباس کیارستمی مینویسم و تشابهش با بهترین کار سینمایی ایران که ساخته ی همین کارگردانه به اسم "طعم گیلاس".چیزی که من تو این دوتا فیلم دیدم استفاده از ادبیات ورای ادبیات نمایشیه و از این باب با کارهای بهرام بیضایی قابل مقایسه است منتهی به گونه ای جدید تر.در کارهای بهرام بیضایی که با توجه به لوکیشن های تقریبا ثابت و معدود میشه بهش به دید تئاتر هم نگاه کرد.کل فیلم بر پایه ی دیالوگ های رد وبدل شده بین بازیگر ها بنا میشه که تو فیلمی مثل "مرگ یزدگرد" این دیالوگ پردازی ها به اوج خودش میرسه و بدون تعارف از یک کتاب شعر نو چیزی کم نداره.اینجاست که ذکاوت کارگردان در استفاده از ادبیات ورای ادبیات نمایشی و فیلمنامه و نمایشنامه و... مشخص میشه.

این استفاده در کارهای کیارستمی به گونه ای دیگه و هر چند نا محسوس ولی بیشتر استفاده میشه.چنان که همین دو فیلم نامبرده شده  از کیارستمی "طعم گیلاس" و "زیر درخت های زیتون" موفقیت هاش را مدیون همین استفاده از ادبیاته

در ادبیات ارایه یا صنعت ادبی به اسم حسن تعلیل وجود داره.در این صنعت شاعر به دلیل اوردن برای اتفاقها هر چند غیر منطقی میپردازه

مثلا در بیت
من از روییدن خار سر دیوار دانستم    که ناکس کس نمیگردد بدین بالا نشینی ها

شاعر خار بودن خار هر چند بالای دیوار را دلیل کس نشدن ناکس با بالانشستن(صاحب مکنت شدن)میدونه که اگر این دلیل را فیلسوفی بشنوه شاعر را به قیاس مع الفارق متهم و دلیلش را بی ارزش میدونه.

اما کشور ما ایران هم با توجه به حکوت همیشگی عشق و احساس بر عقل و منطق حسن تعلیل از جایگاه ویژه ای برخورداره.چنان چه در حکایات و حتی در زندگی روزمره امروزی کسی که بتونه یه بیت شعر ضمیمه حرفش بکنه از کسی که برای کارش منطق میاره موفق تره.

در دو فیلم "طعم گیلاس" و "زیر درختهای زیتون" سکانسهای اوج مدیون همین استفاده از حسن تعلیله از جمله اینکه در فیلم اول بازیگر نقش اول هیچ دلیل منطقی را برای خودکشی نکردنش قبول نمیکنه تا پیر مردی اون را متوجه شیرین بودن توت میکنه و همین را به عنوان دلیل محکمی برای خودکشی نکردن مطرح میکنه و یا در فیلم دوم پسر دهاتی دلیل خراب شدن همه ی خونه های ده را آه خودش میدونه که علاوه بر حسن تعلیل از صنعت اغراق هم استفاده کرده و یا در جایی دیگه دلیل انتخاب دختر را برای ازدواج این میدونه که خونه دارها باید با بی خونه ها ازدواج کنند و... تا همه به یه سطح از رفاه برسند.

چیزی که من میخوام نتیجه بگیرم این هست که استفاده از هنر قوی و انعطاف پذیری مثل ادبیات در بقیه زمینه ها و تلفیق اون با هنر های دیگه مثل سینما میتونه به رشد هر دو کمک بکنه.چنان چه فیلم هایی مثل "شیرین" بر پایه داستانی مثل خسرو و شیرین ساخته میشن که در عین سادگی با کارهای بزرگ سینمای جهان قابل قیاس هستند.

در پایان دیدن هر چهار فیلم نامبردی شده را به همه توصیه میکنم.
 

دنیا

برای اونیایی که دنیا دارند...ما که نداریم :)


دنیا برام فقط یه اسمه و بس

اسم تویی که دوستت دارم

با یاد چشمات چشم می بندم

هر شب به راهت چشم میزارم


دنیا برام فقط یه اسمه وبس

اسم تو که دنیام تو دستاته

صحرای من آغوش پر مهرت

دریای من چشمای زیباته


هر چی بخوام دارم تو که باشی

هر جا نباشی آخر دنیاس

من بی تو از هر چیز بیزارم

دنیا برام تا اسم تو زیباس


من کنج چشمای تو که باشم

هر جای دنیا که بگی جامِ

وقتی که دستام دور تو حلقند

حس میکنم دنیا تو دستامِ


زیبای من،رویای من،تا دنیا دنیاس دوستت دارم

امروز من،فردای من،من پای تو دنیامو میزارم


چشماتو وا کن رو به دنیا تا

ثابت بشه قیامتی هم هست

ثابت بشه واسه ی زیبایی

یه جا یه بی نهایتی هم هست


ثابت بکن با خنده هات دنیا

دنیا رو میشه به یه خندت داد

ثابت بکن با بودنت سخته

دل رو به دوریِ تو عادت داد


زیبای من،رویای من،تا دنیا دنیاس دوستت دارم

دنیای من،دنیای من،من پای تو دنیامو میزارم


پلنگ دیوانه!

دیدمش

قرص پاهایم لرزید و سرید

لُرزاینده که نمیشد باشم

سُراینده شدم

و چنین شد که مرا

خطاب کردند

شاعر!

...


***

بعد از تو

"غزل" سرودم...

به یاد نام تو افتادم

"ترانه" نوشتم...

به یاد نام تو افتادم

...

از "سپیده" تا "ستاره"

از "مهتاب" تا "طلوع"

چه "آسمان" و چه "دریا"

مرا به یاد نامت می اندازد...

و سخت کرده فراموش کردنت را...

کاش دم رفتن

نامت را پرسیده بودم

...


***

ناگزیر است عشق ماه پلنگ را

و نگاه دیوانه را از مه دور نیکوتر خوانده اند

تو بگو ماه آسمان من!

این پلنگ دیوانه را چه تدبیر است؟

....


غم نامه

تو می روی و دیده من مانده به راهت
ای ماه سفر کرده خدا پشت و پناهت
ای روشنی دیده سفر کردی و دارم
از اشک روان آینه ای بر سر راهت
بر خرمن این سوخته ی دشت محبت
ای برق ! کجا شد نگه گاه به گاهت ؟

                                                    شفیعی کدکنی


ندانم ناسزا گویم فلک را چرخ گردون را

و یا دشنام دنیا را دهم یا بخت وارون را


چنان دنیا حلال خون من را داد فتوا کو

به دامان قیامت پاک نتوان کرد این خون را


اسیر جادوی چشم سیاهی آمدم زنهار

مگر آیین صل الله گنه نشمرد افسون را


چه بر من رفت از این عشق و نتوان گفت کو لفظش

ز رونق می نشاند قصه ی لیلا و مجنون را


به خود می پیچم از این درد و درمان را ذکی گویم

فرو بنهاده ام در کار درد خود فلاطون را


کشیدم جام کرز خاطر بیفتد خاطرت باری

به یاد آمد که در نسی ات زدم آن جام گلکون را


حریفان وانهیدش اشک من دیگر ندارد تاب

مگر آشفته میخواهید حال شط کارون را


نشستن در مرام من حرام و چون هلاهل تلخ

گرفتم بعد تو من طعم و طبع و خوی صابون را


گریزانم از این مردم که پند از پند می رویند

همان بهتر که چون مجنون بگیرم راه هامون را


هیچت خبر رسید

هیچت خبر رسید از بعد رفتنت

از عاشقی که بود از عاشقی که هست


هیچت به گوش خورد فریادهای او

از کوه های اوج از دشت های پست


آیا گذر نکرد هیچت شبی زیاد

یک دلشکسته،من! هیچت دلی شکست


بغضش ترک نخورد؟نام تو را نبرد؟

بر فتح دست تو هیچش رسید دست؟


ای تو که یاد من یک لحظه با تو نیست

هر روز یاد تو اینگوشه با من است


اندوهِ بی کسی،امیدِ میرسی... 

شب سر نشد مگر این خسته را نخست


ای کاش میشد از...لعنت به این امید

لعنت به یاسِ او با دیگری نشست


لعنت به حسِ من،این حس که ناگهان 

در من گرفت پا،بر تو نداد دست


بر من;منی که باز،شب را شماره کرد 

با یاد گیسویت تا صد هزار و شصت


تا صبح و یاد تو آن تو که رفت و رفت

آن تو که دل برید ان تو که دل نبست


هیچت خبر رسید....

....

چه بود؟

ای در بلا خلاصه شده،آغوش بر اجلت چه بود؟

ای کرب را ته و انتها،تدبیر این عملت چه بود؟


خورشید روی نیزه روان،عالم به سجده ات شده اند

از نسل بت شکنان!دگر،این طعنه بر هبلت چه بود؟


رهوار تر برو و مپرس،از آنکه نیزه به دست اوست

این تیغ رو به من زدن و آن جنگ در جملت چه بود


از آن سری که عقب تر است،با من بگو و بگو به او

بر نیزه میروی دگر آن،احلی من العسلت چه بود


زاهستگی صدای آن،زن کو زمین رمانده بپرس

فریاد مهلن یا اخی،بر خاکزاد تلت چه بود


شعرم به سر رسید و نشد،تضمین عشق بیاورم

بیتی بخوان تو فرزدقا،آن آخرین غزلت چه بود؟


بعد تو

تق تق

صدای کفشهای تو بود

که می آمد

که میرفت...


و شُر شُر

صدای باران بعدِ تو بود

بر شانه های منِ بعدِ تو


و بعدِ تو

هی خیال و هی خیال

...

من برای تو

از غرورم گذشتم

و تو حتی

برایم نمی مردی

....

و هی خیال و هی خیال

...

این همه آدم

چرا همه بی تو می توانند

و من نه؟

...

و هی خیال

...


از عزیزم بگو برمیگردی فرشید امین

تا اینکه

اگر پشت سرت را نگاه کنی

تف به این باران

که قطره های اشک را

از صورت من شست

...

و تق

تق

تق

تق

...

ودیگر تق تقی نبود

...


حتی رو بر نگرداندی

...


دست های خیس باران بود

که اشکهایم را پاک میکرد

یا

اشکهای من بود

که دست خیس باران را

پس میزد

...

چه خوب شد

که ندیدی

چه خوب شد

چه خوب شد

...

و هی خیال

چه خوب شد

...

و هی دروغ

...


تولدت مبارک

و همه گفتند:تو را نمیخواهد

و همه گفتند:رهایش کن و برو

و همه گفتند:دوستت ندارد

حتی خود تو...


اما من میدانم....

من میدانم که تو...


ولش کن...

تولدت مبارک!

حس پرواز

و چه زیبا بود برای من

حس پرواز

در بی کران این اتاق

...

نشستم

از خوشحالی

دستانم را به هم مالیدم

و تق

...

مگس کش سزای من شد

...

یاران

ترم دوم دانشگاهم بود...اولین باری بود که دیدمش...یه پسر با لباس کردی و سیبیلای بناگوش در رفته که عین خیالش هم نبود که یه عده ای به خاطر لباسش بهش بخندند...
زیر لب گفتم دمت گرم...خیلی مردی...

یه مدت گذشت...

دیدم شلوار پاش کرده و سیبیلاشو کوتاه کرده و داره خندون خندون با یه دختر مسیر دانشکده تا سلفو قدم میزنه

پرسیدم...

گفتن عاشق شده...به خاطر دختره این کارارو کرده...

بازم زیر لب گفتم دمت گرم...خیلی خیلی مردی

...

امروز هم عکس اعلامیش را دیدم...

شهید عبدالجواد نوری...

هر چی گفتم و گفتن مردی کم گفتن...

روحت شاد

...


تویی که دوستت دارم

این شعر برای توست

برای تو

تو

تویی که از شعر چیزی نمیفهمی

این شعر برای توست

...

تویی که شاعرم کردی

و باعثش هستی

که الان اینجا باشم

و بخوانم این شعر را

برای تو

میان این همه استاد و نا استاد

همین ها

که معطلند شعر من

(که نه) شعر تو

تمام شود

و شروع کنند بگویند

- : طولانی بود...

- : شاعرانگی اش کم بود...

- : اصلن شعر نیست این...

...

و خودم حتی ...

بگویم: "تو" هایش زیادست انگار

...

تا شعر تمام نشده...

...

گور بابای همه مان...

این شعر برای توست

برای تو ...برای تو ...برای تو ...برای تو...

تویی که دوستت دارم

...

مرگ رنگ

و چه تلخ است

که روبروی دوربین های جلوه ویژه

پرده ی سبز آویزان میکنند

...

که تضادی باشد برای من،تو،ما

دنیای ما

...

و چه تلخ است

مرگ یک رنگ

...


پشت کرد

بعد از تو شعر هم به من درد پشت کرد

حتی غزل دوام نیاورد،پشت کرد


لرزید پشت شاعرکان تا شنیده شد

یک زن به عاشقانه ی یک مرد پشت کرد


شاعر شنیدنیست ولی ناشنیده ماند

و زوج شد کسی و به یک فرد پشت کرد


صد نسیه روبرو و دوصد نقد پشت سر

بایست آن میانه چه میکرد؟پشت کرد


آرام و با غرور به من گفت می روم

یک چشم خیس گفت که برگرد!پشت کرد