امشب خیالت از تو به ما با صفا تر است   

چون دست او به گردن و دست رقیب نیست

                                                    شفیعی کدکنی

تابیدیم تمام کوچه های شهر را

شب رو به پایان است ماه من

لختی به ماه نیز

فرصت تابیدن بده

...


***

بر فراز بلندترین صخره رفت

نزدیک تر از همیشه

و باز فریاد زد

او...

گرگ بود!

شنیده بود که پلنگ نیز عاشق ماه شده

...


***

و به وجود خداوند شک بردند ماهی ها

وقتی جسد گنجشکی را بر آب دیدند

که در تلالو نور ماه میدرخشید

گنجشکی که روزی قبل

به عشق ماه

بال گشود

...