ماه
امشب خیالت از تو به ما با صفا تر است
چون دست او به گردن و دست رقیب نیست
شفیعی کدکنی
تابیدیم تمام کوچه های شهر را
شب رو به پایان است ماه من
لختی به ماه نیز
فرصت تابیدن بده
...
***
بر فراز بلندترین صخره رفت
نزدیک تر از همیشه
و باز فریاد زد
او...
گرگ بود!
شنیده بود که پلنگ نیز عاشق ماه شده
...
***
و به وجود خداوند شک بردند ماهی ها
وقتی جسد گنجشکی را بر آب دیدند
که در تلالو نور ماه میدرخشید
گنجشکی که روزی قبل
به عشق ماه
بال گشود
...
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 1:15 توسط مهرداد شبیری
|