غم نامه
تو می روی و دیده من مانده به راهت
ای ماه سفر کرده خدا پشت و پناهت
ای روشنی دیده سفر کردی و دارم
از اشک روان آینه ای بر سر راهت
بر خرمن این سوخته ی دشت محبت
ای برق ! کجا شد نگه گاه به گاهت ؟
شفیعی کدکنی
ندانم ناسزا گویم فلک را چرخ گردون را
و یا دشنام دنیا را دهم یا بخت وارون را
چنان دنیا حلال خون من را داد فتوا کو
به دامان قیامت پاک نتوان کرد این خون را
اسیر جادوی چشم سیاهی آمدم زنهار
مگر آیین صل الله گنه نشمرد افسون را
چه بر من رفت از این عشق و نتوان گفت کو لفظش
ز رونق می نشاند قصه ی لیلا و مجنون را
به خود می پیچم از این درد و درمان را ذکی گویم
فرو بنهاده ام در کار درد خود فلاطون را
کشیدم جام کرز خاطر بیفتد خاطرت باری
به یاد آمد که در نسی ات زدم آن جام گلکون را
حریفان وانهیدش اشک من دیگر ندارد تاب
مگر آشفته میخواهید حال شط کارون را
نشستن در مرام من حرام و چون هلاهل تلخ
گرفتم بعد تو من طعم و طبع و خوی صابون را
گریزانم از این مردم که پند از پند می رویند
همان بهتر که چون مجنون بگیرم راه هامون را