نه چون تو
از خانه بیرون میزنم اما کجا امشب
می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب...
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب...
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب
استاد محمد علی بهمنی
خوابیده ای و شهر همه خواب،نه چون تو
بیدارم و گرم غزلی ناب،نه چون تو
خوابیده ای و شد که دمی ماه بتابد
بی واهمه در این شب مهتاب،نه چون تو
امشب غزلی;باز من و برکه و دریا
غرقیم در این ورطه ی گرداب،نه چون تو
تو موج تر از آنکه به لفظ آیی و ثانی
وصف تو زدل برده مرا تاب،نه چون تو
لبخند تو را کاش سرودن بتواند
لفظ دَری و این دُرِ کمیاب،نه چون تو
ای کاش که می شد که تو را شعر بگویم
ای از رخ و رو میوه ی عناب نه چون تو
ای کاش و بیدارم هنوز و پر از ای کاش
خوابیده ای و شهر همه خواب،نه چون تو
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 12:1 توسط مهرداد شبیری
|