بر مزار سهراب...
میسراید غزل تنهایی
مینشینم ور این پاره غزل
و تو با چینی خود اینجایی
نرم و آهسته به تو آمده ام
به تو ای شاعر آیینه و آب
باسری سرکش از افسانه ی عشق
با دلی زار و پریشان و خراب
به تو من آمده ام تا شاید
کم شود از غم غم خانه من
بشکند چینی تنهایی تو
بشکند بغض غریبانه ی من
بشکند بغض من و باز کنم
بغچه ام را ور این سنگ سیاه
به تو گویم،به تو از قصه ی عشق
به تو گویم،به تو از دختر ماه
به تو گویم که غروبی غمگین
عاشقش گشتم و او گفت نباش
مردم از بار غمش گفت نمیر
پخش و پاشیده شدم گفت نپاش
به تو گویم که به من گفت برو
برو از آتش این عشق نسوز
برو از قصه ی ما شعر نساز
برو و چشم به این راه ندوز
زیر بار سخنش خرد شدم
خم شدم زیر همین حس قوی
حال از درد دل خود اینجا
به تو میگویم و تو میشنوی
به تو میگویم از این قصه تلخ
به تو که خواب تری از هر خواب
پاشو با این دل غمدیده بگو
"چه کسی بود صدا زد سهراب؟"