روی این سنگ چه ساکت نامت

میسراید غزل تنهایی

مینشینم ور این پاره غزل

و تو با چینی خود اینجایی


نرم و آهسته به تو آمده ام

به تو ای شاعر آیینه و آب

باسری سرکش از افسانه ی عشق

با دلی زار و پریشان و خراب


به تو من آمده ام تا شاید

کم شود از غم غم خانه من

بشکند چینی تنهایی تو

بشکند بغض غریبانه ی من


بشکند بغض من و باز کنم

بغچه ام را ور این سنگ سیاه

به تو گویم،به تو از قصه ی عشق

به تو گویم،به تو از دختر ماه


به تو گویم که غروبی غمگین

عاشقش گشتم و او گفت نباش

مردم از بار غمش گفت نمیر

پخش و پاشیده شدم گفت نپاش


به تو گویم که به من گفت برو

برو از آتش این عشق نسوز

برو از قصه ی ما شعر نساز

برو و چشم به این راه ندوز


زیر بار سخنش خرد شدم

خم شدم زیر همین حس قوی

حال از درد دل خود اینجا

به تو میگویم و تو میشنوی


به تو میگویم از این قصه تلخ

به تو که خواب تری از هر خواب

پاشو با این دل غمدیده بگو

"چه کسی بود صدا زد سهراب؟"