به یاد ماه رخت...

می از نگاه ترت ناب ناب می جوشد

قدح سلامتی تو شراب مینوشد


کلام خشک و ملال آور من عاشق

به یاد ماه رخت،رخت شعر می پوشد


بیا دوباره من و چشم و راه منتظریم

که گامهای نجیب تو فخر بفروشد


بیایی و به نگاهی دوباره زنده شویم

دوباره آتش ما را رخ تو خاموشد


بیایی و دل من شادمان آمدنت

چهار پاره سراید،قصیده بنیوشد


ولی چه سودکه این راه میزبان تو نیست

ولی چه سود که این چشم هرز می کوشد



محرم من...

سيزده سال صد و سي روز كم از آن محرم گذشت

آن محرم كه پسر عمو هايم پيراهن مشكي داشتند ولي من نداشتم

آن محرم كه پسر عمويم پز قوطي پر شمعش را به من ميداد

و من پنج تومان دادم از ملا حسن يك شمع خريدم

ولي شب شام غريبان دلم نيامد روشنش كنم

..

يازده سال صد و ده روز كم از آن محرم گذشت

كه پسر عموهايم زنجير داشتند و من...

فقط ميتوانستم سينه بزنم

تكه هاي كوچك زنجير را از روي زمين برداشتم

با نخ به چوب بستني بستم

ولي باز فهميدم كه اين زنجير بشو نيست

وآنرا كنار حوض آنطرف خانه چال كردم

..

نه سال نود روز كم از آن محرم كه

رفتم توي صف تا براي خواهرم غذا بگيرم

و اصغر شيخ مرا از صف بيرون انداخت

و بعد كه گريه ي مرا ديد به من يك غذا داد

و گفت:" برو ديگر اينجا پيدايت نشود"

..

هفت سال هفتاد روز كم از آن محرم گذشت

كه بهترين دوست مرا تلاسمي از من گرفته بود

و دستمال هاي خوني غمه زنها كنار كوچه مرا به ياد بدن بي جان او روي تخت مرده شور خانه مي انداخت

..

و امروز...

..

آري چقدر كوچك است غم هاي من از اين ماه

در مقابل او كه همه چيزش را در اين ماه

از او گرفتند...

...

پلنگ هم میشد...

دل نوشته همیشه دل نوشتس حتی اگه وزن و قافیه و خیال انگیزی و ارایه ادبی و تفکرات شاعرانه داشته باشه

حتی اگه من گفته باشمش...باز هم دل نوشتس

هیچ وقت از دلنوشته دیگران لذت نمی بردم برای همین هیچ نخاستم خودم طرفش برم ولی گاهی وقتا بهتره ادم به جای اینکه فکر کنه یه مصرعشا چجوری ببنده که رابطه طولی عرضی و نو گرایی و ...رعایت بشه...اونی که حرف دلشه را بزنه...

فکر کنم همین بهترین تعریف دل نوشته باشه

اما از هر چه بگذریم سخن عشق خوشتر است...

شاید از عشق بین موجودات و اشیا شنیده باشید گل و بلبل-شمع و پروانه-ذره و خورشید-...

عشق پلنگ و ماه جزو جدید ترین عشق هاست...تو شعرای نادر و یغمایی و ... زیاد خوندم ولی درست نیمدونم ابداع کیه...

ولی خیلی جالبه ...

عاشق پلنگه که میخاد با پنجه اش ماه که معشوقشه را بگیره ولی همه جا به این متهم میشه که خیالش یه خیال خامه ...

   دلم برای پلنگه میسوزه...

این ادما از یه عاشق چه انتظاری دارند...

 

دلم برای نگاه تو تنگ هم میشد

به یک اشاره و چشمکچه رنگ هم میشد

 

دلی که سادگیش ورد هر زبانی بود

برای داشتن تو زرنگ هم میشد

 

زرنگ میشد و می خواست دل به او بدهی

گهی چو شیشه گهی ابر ٫سنگ هم میشد

 

نخاستی که بمانی و گر نه این دل ما

برای ماه رخ تو پلنگ هم میشد

...

 

نشست...

آشفته روی پله تنهاییش نشست

با انتظار و بغض و شکیباییش نشست


آن پله باز،باز هم او را به فکر برد

با یاد چشم های فریباییش نشست


با یاد لحظه ای که گرفتار عشق شد

چون آتش آمد او و به بر پاییش نشست


بر گونه های او سخن اشک قصه شد

بر سینه مهر چهره ی انشاییش نشست


با یاد بار ها که ورا دید و دم نزد

سر گرم شعر کردن زیباییش نشست


ناگه دوباره آمد و آن انتظار مرد

چشمان خیس او به پذیراییش نشست


از جا بلند شد که بگوید بی اختیار

محو نگاههای تماشاییش نشست