نگو نگو...

میخواهم از تو باز بگویم نگو نگو

از نیزه نیزه ناز بگویم نگو نگو

 

اسرار چشم مست تو از سینه برکشم

با پرده های ساز بگویم نگو نگو

 

بر منبر کلام روم وعظ سر کنم

از روی تو فراز بگویم نگو نگو

 

از جادوی نگاه تو گویم به عالمی

وین رمز را به راز بگویم نگو نگو

 

ای خاک پات سجده گه چشم های من

می خواهمت نماز بگویم نگو نگو

 

از شام گیسوان تو وان روی ماه گون

از این شب دراز بگویم نگو نگو

 

از این شب دراز از این چشم های خیس

از سوز و از گداز بگویم نگو نگو

 

با من نگو نگو که مرا بغض میکشد

میخواهم از تو باز بگویم نگو نگو

 

 

بيت آخر

اين شعر ار جزو كاراي من حساب نكنيد چون اصلا معني خاصي نداره .

شايد اين شعر را بعدا هم بشنويد


صبا دستي به دست ما در انداز

به قلبم سايه ي نيلوفر انداز


بيا الهام كن،رازي به اين دل

مرا در التهابي ديگر انداز


بده زان نرگس مستانه جامي

و بنيان مرا از پا بر انداز


ستاره وار چشمك چشمكم كن

به چنگ زهره بانگي بهتر انداز


الهه آي و بر ما سروري كن

نمي بر چشم معصومم درانداز


بلي عاشق شدم نامش همين جاست

نگاهت را به بيت آخر انداز...


راز مرا...

چشم به چشم روشنت،دوختم و ندوختی

از شرر نگاه تو،سوختم و نسوختی

قصه ی خویش گفتم از،ناز تو کم نشد ولی

ناز تو را خریدم و راز مرا فروختی....

بر مزار سهراب...

روی این سنگ چه ساکت نامت

میسراید غزل تنهایی

مینشینم ور این پاره غزل

و تو با چینی خود اینجایی


نرم و آهسته به تو آمده ام

به تو ای شاعر آیینه و آب

باسری سرکش از افسانه ی عشق

با دلی زار و پریشان و خراب


به تو من آمده ام تا شاید

کم شود از غم غم خانه من

بشکند چینی تنهایی تو

بشکند بغض غریبانه ی من


بشکند بغض من و باز کنم

بغچه ام را ور این سنگ سیاه

به تو گویم،به تو از قصه ی عشق

به تو گویم،به تو از دختر ماه


به تو گویم که غروبی غمگین

عاشقش گشتم و او گفت نباش

مردم از بار غمش گفت نمیر

پخش و پاشیده شدم گفت نپاش


به تو گویم که به من گفت برو

برو از آتش این عشق نسوز

برو از قصه ی ما شعر نساز

برو و چشم به این راه ندوز


زیر بار سخنش خرد شدم

خم شدم زیر همین حس قوی

حال از درد دل خود اینجا

به تو میگویم و تو میشنوی


به تو میگویم از این قصه تلخ

به تو که خواب تری از هر خواب

پاشو با این دل غمدیده بگو

"چه کسی بود صدا زد سهراب؟"