اناری کن...
شاید چون هر چی شنیده یا خونده بودم از آدمایی بود که به قول سعید می خوان از شعرشون نون در بیارند یا اینکه کسب شهرت کنند یا اصلا مثل دوست خوبم علی بیاتانی که همه شعراش رنگ دفاع مقدس داره یه شهیدا اینقدر گنده میکنند که بعد نمیتئنن شعرشون را جمع کنند و مجبور میشند از عجز خودشون بگن و شعرا ببندن
وهمه شعرشون خلاصه میشه تو"تو اینقدر بزرگی که من حتی نمی توانم وصفت کنم"
تا نشست روز دوشنبه تو فرهنگسرای انقلاب تهران
با اینکه سعید اوایل تابستون بهم گفته بود بیا ولی اولین باری بود که فرصت میکردم برم
آخر جلسه یه شعر خوند که دید منا تغییر داد
خبری از کلمات قلمبه سلمبه نبود هر چی بود سادگی بود
نمی گفت تو بزرگی و من عاشقتم ای شهید یه قسمتش صادقانه از زبان خودش بود یا بهتر بگم از زبان قماش شاعرا یا بهتر از اون قماش آدمایی که میخوان با خون شهدا خونه بسازن شهرت بخرند یا حتی آدمایی مثل علی که انگار میخان با شهید شهید کردن ثواب کنند
به نظر من شهیدا یه پادشاه میبینن که هر چی ازش تعریف کنی برات کیسه های ثواب پرت میکنه
بگذریم اومدم خونه بی اختیار دستم به قلم رفت و نوشتم
اولین باری بود که وسط شعر خودم گریم میگرفت
شاید شما هیچ وقت حس مناپیدا نکنید تو لحظه ی سرودن اون شعر
چون شاید هیچ کدومتون صدای پیر زنی را که بعد از ۱۶ سال استخوناي پسرش را براش اورده بودند را نشنیدید وقتی لب ایوون نشسته بود با پسرش حرف میزد
با این که ۸ سالم بود ولی هیچ وقت یادم نمیره...
راستی هفته دفاع مقدس گرامی
بیا دوباره به دستم خراب کاری کن
بپر به دوش من و باز خر سواری کن
دوباره شیشه همسایه را بزن بشکن
کبوتران پدر را دوباره تاری کن
دوباره عاشق آن دختر انار فروش
کنار پنجره بنشین و گریه زاری کن
بیا دوباره پدر سخت گشته بیماریش
بیا دوباره کنارم مریض داری کن
بیا ور دل من قر بزن به جانم باز
برای رفتن خود باز بی قراری کن
بیا و حرف عمو عمه خاله را نشنو
بر حرف های خودت باز پا فشاری کن
بیا دوباره برو بی دو پا و سر برگرد
بیا دوباره برو باز پایداری کن
برو که نام تو اینجاست بر سر کوچه
برو دوباره همانجا و سر بداری کن
برو ننه ننه قربان قد و بالایت
دوباره پیرهنت را برو اناری کن