دو نیمه شد کمر نیمه ی جهان چو شنید...
چهل ستون ز تن هر نگاره جامه درید


شکست شوکت نقش جهان خسته و رنگ
ز نقشِ سردر بازار قیصریه پرید


خبر چو وارد صحن منار جنبان شد
تنِ مناره ی بقعه به ناگهان لرزید

 

خبر رسید, سرِ چار باغِ عباسی
هوای گریه میان درخت ها پیچید

 

به گریه کرد رها گیسوانِ خود در باد
چو از زبان صنوبر خبر رسید به بید

 

به گنبدش عرق شرم داشت مسجد شیخ
چو می شنید که "او" هم به نام دین پاشید

 

خبر تمامی این شهر را به ماتم برد
خبر رسید که یک زن...خبر رسید... اسید...

 

پ.ن: حیف "او" که ضمیری هستش که
برای انسان به کار میره...

 

|
سکوت پاسخ من بود و نوع انسان را

هنوز درصددی شیوه ی خدایان را

 

نسیم از سر کویت وزید و فهمیدم

دلیل رونق امروز ارمنستان را

 

شکن شکن شده چندی دل پریشانم

مگو که چین زده ای گیسوی پریشان را

 

بلی شکسته  و پیرم! شکسته عشق مرا

چنان که بی خردی نقش طاق بستان را

 

هنوز ماهی و دیوانه ام هنوز و هنوز

به گریه می سپرم نسخه ی طبیبان را

 

اگر ز ترس و اگر رحم هر چه بود چه سود

زریفناکی تشبیه بید و ایمان را

 

مترس آهوی وحشی که کس ندیده هنوز

عبور شیر نر از بیشه ی شغالان را

...

 تو از قبیله ی قاجار و من امیر و غمت

به ننگ دیگری آغشت شهر کاشان را

 

به جز شکست مرا هیچ از این تقابل نیست

مگر به رگ بگذاریم... خط پایان را...

 

|
دل غمگین مرا با تو دل آزار چه کار؟

چشم بیمار تو را با من بیمار چه کار؟


صد هزار آمد و رفتند و دلم خام نشد

قرعه ی عشق مرا با تو ستمکار چه کار؟


مخورم من غم بیچارگی ام را هرگز

تا تو هستی دل ما را غم اغیار چه کار؟


کم کمک باور من آمده دل بردی از او

ور نه با چوب و چری ناله ی بم تار چه کار؟


ناز کن با من بیچاره ولی صبح مپرس

خبر یار مرا با دل دیوار چه کار!؟


|
همه ی ادمای بزرگ وقتی به اوج بزرگیشون می رسن یه تعریف از زندگی ارایه می دن...منم به اوج رسیدم....

به نظر من زندگی مثل یه خود ارضاییه....

یه چیز حال به هم زن که همش باید به امید لذتی بود که لحظه ی بعد قراره نسیبت بشه...لذتشم تو همینه...امید....وگرنه تو لحظه فقط زجر تنهاییه....

پ.ن : خیلی بی معرفتی....


|
هر شب از عشقت مملو و لبریز می بارم

پاییز شد آری و تا پاییز می بارم


باران که می بارد دلم یاد تو می افتد

باران که می بارد چه بغض آمیز می بارم


من با هر عاشق گریه کردم تا تو را دیدم

نازک دلی گشتم که با هر چیز می بارم

...

با یاد فرهاد و شب تلخی که او بارید

از بیستون تا وادی پروز می بارم

...

پایان ندارد بغض پاییزی که تو رفتی

پاییز تا  پاییز تا پاییز می بارم


پ.ن.ببخشید زیاد شاعرانه نیست, بیشتر شخصیه
در ضمن شعر کامل نیست


|
چند وقتی هست وبلاگم رو به روز نکردم...دلیلش هم اینه که برخی سایت ها شعر های من رو بدون ذکر نام شاعر توی سایتشون منتشر می کنن

از این به بعد تو وبلاگم کمتر شعر میذارم

دوستان در صورت تمایل اشعارو از طریق فیس بوک دنبال کنن

mehrdad shobeyri

مرسی


|
دیگر دود سیگارم را حلقه نمی کنم

دهن کجیِ حلقه ای که

دستانت را 

به نام دیگری

سند زده بود

....


|
سحر کرشمه ی وصلش به خواب می دیدم

زهی مراتب خوابی که به ز بیداریست...

حافظ




ادامه مطلب
|
آلبوم محسن چاووشی هم بالاخره منتشر شد. شاید خیلی ها نپسندن به خاطر اینکه شعر خوب به نسبت ترانه سنگین تره و فهمش سخت تره ولی برای من یه پاسخ به یکی از سوالاتم بود که واقعا چرا از شعر توی موسیقی های شناخته نشده یا کمتر شناخته شده استفاده نمیشه...چون میشد خیلی راحت به مخاطب قبولوند که این موسیقی شعر میخواد یا شعر برای این نوع موسیقی گفته میشه... حتی خودم هم به صورت غیر حرفه ای یکی از شعرهامو خوندم و روش آهنگ گذاشتم ... ولی این آلبوم خیلی قوی به این سوال جواب داد که چرا که نه! البته استفاده از شعر چندان کار جدیدی تو موسیقی پاپ نیست... مثال بارزش هم حبیبه که غزلهایی که خونده از بهترین کارهاش محسوب میشه... ولی ترکیب موسیقی الکترونیک و ساز کم قدرتی مثل تنبور تو این آلبوم ترکیب موسیقی الکترونیک و شعر و سازهای اصاصا سنی است... به شخصه امیدوارم این آخرین باری نباشه که اینجور کارهارو میشنوم خصوصا از محسن چاووشی عزیز...

پ.ن:داشتم فکر میکردم وحشی اگه آهنگشو میشنید چی میگفت :)

پ.ن: من خود آن سیزدهم را دانلود نکنید!

شعرا رو کامل براتون میذارم با نام شاعرا شاید به کارتون اومد...


ادامه مطلب
|
گفتند زنده باد آزادی

میان خیابان جان داد.....


گفتند زنده باد عشق

سوار ون گشت ارشاد شد....


تا دیر نشده

از دل این زمستان بیرون بیا بهار!

که دارند زنده بادت را

فریاد می زنند....


|
به نام پدر    به نام پسر          و روح  خراب       ما و تبر

و قصه ی ما   عذاب و عذاب   غریبی و درد   و قصه به سر

تبر بزنید   به ریشه ی من   که سرنگذاشت   به حکم سفر

سفر شد و رفت   و ماندم و آه   که رفت و نماند   که پر شد و پر

کشیدن او   غم است و مدام   همیشه و حال   چو جامه به بر

غزل به غزل   شکستم و اشک   چکید و چکید   ز دیده ی تر

و تا به سحر    و تا به سحر   و تا به  سحر    و تا به سحر


|
فیلمی به کارگردانی کروساوا محصول خیلی سال پیش ژاپن...
سکانس به سکانس عالیه این فیلم...با چندین داستان تو در تو که اگه هر کدومش به صورت جداگانه فیلم بشه احتمال اینکه بهترین فیلم سال بشه بالاس...
البته شاید گریز به این داستانها و دور شدن از خط اصلی باعث شده که روند فیلم یکم کند و خسته کننده باشه و همینطور طولانی...
نکته ی مثبت این فیلم که خیلی به چشم میاد بازی خیلی خوب بازیگران این فیلم هست...برای مثال کارگردان تو اون سال از یک پسر هفت ساله بازی ای گرفته که واقعا ادم رو متحیر میکنه...

در آخر به همه توصیه میکنم این فیلم رو ببینن...مخصوصا عزیزانی که طبابت میکنن...لازمه براشون :)


|
حرفی ندارم در مورد این فیلم بزنم...فقط برای همه ی عوامل این فیلم متاسفم....

همین...


|
هنوز چهل سال دیگر فرصت دارم

تا بهتر از هر شاعر دیگری

از شصت و سه سالگی بگویم

....


پ.ن :تولدم مبارک


|
به هر چه فکر کنی گاه میشود خندید

به من هر آینه هر شب تمام قد خندید


من از سرانه ی آمار ملکت جستم

که گاه میشود حتی به یک عددخندید


و گاه میشود حتی به عادتی مرسوم

که دید او شتر و لیک دم نزد خندید


به رود خسته و پیری که شوق دریا داشت

و خورد بر سر راهش به کوه و سد خندید


به برق مفت که زد یک شبی به خرمن من

به آب مفت دو چشم پر اشک عد خندید


به ریش هر که شبی تیغ سوی ریشش برد

و بیخ ریشی او گاه ("مالِ بد!") خندید


و یا میان پلیدی و پستی دنیا...

به سیب و‌ آدم و حوا سبد سبد خندید


***

و یا ردیف همین شعر من که "بارید" است 

به هر چه فکر کنی گاه میشود خندید


|
با لاله گفتم از غم تو داغدار شد

دریا ز سوز سینه ی "من" بی قرار شد


هر کُنده چوب شیوه ی دل بردن تو دید

دل رفت از او و نغمه ی غم زد,"سه تار" شد


من زندگیم در کره ی چشم سبز تو

ناگه میانِ سوز زمستان... بهار شد


رفتی چه رفتنی و غمم اشک شد چکید...

هر جوی از نگاه ترم جویبار شد


گفتم که میرساندش این قطره اشک را؟

ابری شنید و بر سرِ بادی سوار شد...


در ازدحام و همهمه ی لَخت گیسویت...

مضمون بکر بود که پیشم قطار شد


هر شعر گفتم از دل تنگم به دل نشست

هر نغمه خواندم از قِبَلَت ماندگار شد


***

این شعرهای خسته فقط یک دلیل داشت

رفتی و پشت پای تو حالم غبار شد....


|
***این شعر نیست***

دلم گرفته ...از شنیدن حرفهایی که پشت سرم میزنن ...هر چند هیچوقت برام مهم نبوده که اگه بود الان شده بودم یکی مثل همه ...چیزی که باعث شده نصفه شبی دست به قلم بشم تنهاییمه ...تنها موندن وسط این همه آدم که همه ی تعاریف براشون عوض شده ...تعریف مرد,زن,عشق,خوب,مغرور ...مردایی که زیر ابرو برمیدارن که "خوشچل"و"عجیج" بشن و زنایی که به ضرب و زور لوازم آرایش درجه سه میخوان به مقام "داف" نایل شن ...عاشقایی که اسید میپاشن تو صورت معشوقشون و معشوقه هایی که به فکر دوختن پرده ی بکارتشونن ...
خوبایی که هفت خط عالمن ولی میگردوننت...واست شارژ میگیرن...حرفای عاشقانه بهت میزنن...و غروری که فقط گاهی تو ترانه ها میفهمم یکی واسه یکی دیگه شکوندتش و دیگر هیچ ...من و امثال منم میشیم یه مشت آدم پر ادعای خاک تو سر احمق عقده ای نکبت و از همه مهم تر  بازنده...چقدر تعریف ها عوض شده...ولی من...من همینجوری مردم...همینجوری خوبم...همینجوری عاشقی میکنم و همینجوری غرور دارم...

حتی اگه تنهای تنها باشم....تا میتونید هم پشت سرم حرف بزنید...کلی گناه دارم که میخوام اون دنیا بینتون قسمت کنم...به همین راحتی...


من لایق این تنهایی نیستم

من مهربان ترم از هر آنکه در شادی هایتان کنار شماست

اگر مهربانی در نظر شما

آنگونه بود که خداوند مهربان است

نه اینگونه که لاس خشکه زنهای قهار به شما قالب کرده اند


من لایق این همه تنهایی نیستم

من بی ریا ترم از همه آنهایی که پشت سرم میگویند

"از دماغ فیل افتاده"

اگر غرور یک مرد اینقدر برایتان آزار دهنده نبود


من لایق این تنهایی نیستم

من زیبا ترم از گلزار و کروز

اگر میفهمیدید که حسن مرد به زیبایی چهره اش نیست 



من لایق این تنهایی نیستم

من پاکترم از هر آنکه شما به نامش سوگند می خورید

اگر مجبور نباشم دروغ بگویم

به شما نه! به خودم

که تو هم کسی را داری


این گناه را هم به گردن نمیگیرم
ببینم دیگر عذرتان چیست
راستِ راست

من تنهام...



در ضمن من دیوانه هم نیستم
اگر آوار میخوانم
کف دانشکده
...

نقابم را برداشتم
...


|
عمری تسبیح گفتی و راه کج رفتی شیخ!

چند بار خواندی و نفهمیدی

"ولاالضالین" "آخر" "حمد" است

....


|

چقدر بیخود دلم خوش بود که بر میگرده پیشِ من

خدایا این همه آدم چرا هر بار ; همیشه من؟

شدم دلتنگ روزایی که اونو خوب نمیشناختم

چجوری بشکنم آخه بتی رو که خودم ساختم؟


میگن با اون خوشی اونی شدی که اون ازت میخواد

فراموش کردی من رو که خودت بودن رو یادت داد

دارم میسوزم از اینکه یکی جز من تورو داره

یکی هر شب رو جای بوسه ی من بوسه میذاره


من از این قصه بیزارم از این دنیای وارونه

از اینکه هر کسی جز تو واسه من دل میسوزونه

از این اشکا که جای آب آتیشِ رو آتیشِ

از اونایی که میگن مرد با گریه سبک میشه


نه اینکه تو زدی زیرش جدایی قسمت ما بود

به قسمت معتقد بودیم خطای ما همینجا بود

به جز غم رو ازم گردوند به هر چیزی که رو کردم

دروغه اما باور کن به تنهاییم خو کردم


|
شنیدم میان خنده هایتان نام مرا هم بردید

خیلی ساده

"مهرداد هم عاشقم بود

و فلانی...

و فلانی...

"

باورت میشود اگر هنوز عاشقت بودم "ذوق" میکردم

از اینکه نامم را هنوز به خاطر داری؟


ولی...

ولی حالا...


فکر میکنم...

من مردم و زنده شدم فقط برای اینکه یک عدد باشم؟

یک؟


مردم و زنده شدم برای اینکه نامم کنار کسی بیاید که فقط

به تو یک پیشنهاد ساده داده بود؟

و شاید...

حتی نام تو را یادش نباشد؟


من مردم و زنده شدم

فقط برای اینکه تو فخر بفروشی به شمار عشّاقت؟


میخندم و باز هم میخندم....

همان خنده هایی که فکر میکردی از سر خوشی است

میخندم...


میخندم چون اگر هنوز عاشقت بودم...

ذوق میکردم از اینکه

هنوز

نامم را

به خاطر

داری...

...


|
-حاجی "بزار" ببریمشون پوستشونو بکنیم

-جوونن حسام جون...

یه گهی خوردن...


و من ....

روبروی دختری ایستاده بودم که عاشقم بود

و لبهای او که چندی پیش با لرز دوستت دارم را هجا کردند

درمانده بودند از بیان "تو را خدا" و" گه خوردیم" از ترس


درگیر "نکند", "خدا نکند" های تو دلی

و شیوه ی "خداوندی" حاجی و حسام

خوف و رجا...


-اسم "خدا" رو به زبون نیار دختره ی هرزه

...


چقدر جای "خدا" آن میانه خالی بود

با اینکه نامش "بیداد" میکرد


|

سیگار کشیدم

شاید لحظه ای از یادت بیرون بیایم...

به یادم آوردم برای اینکه از یاد "تو" بیرون بیایم

سیگار کشیدم...


حتي صبر نمي كني دودش از دهانم بيرون بيايد
...


و من ميخندم...

به اين خيال خام...

خنده اي كه سالهاست جاي خاليش را روي صورتم حس ميكنم

...


حالا ميفهمم چرا ميگويند

سيگار بسيار اعتياد آور است

...



|
به همدم همه شبهام...این شب تیره....



شب آمد و دوباره منم پا به پای شب

شب آمد و دوباره من و کوچه های شب


گفتی می آیی یک شب و سالیست جای تو

رفتست و آمدست فقط شب به جای شب


کارم شدست این سر شب هق هقت کنم

از غصه هام قصه بگویم برای شب


شب مهربان همیشه مرا گوش کرده است

با من گریستست گهی نیمه های شب


هر روز نقش روی تو در ابر دیده ام

اما به تو شبیه ترند سایه های شب


امشب دوباره دیدمت ای سایه ی شبیه

افسوس ترک میکنیم انتهای شب


مانند انکه رفت و ازاو یادگار ماند

این عشق!ماجرای من و ماجرای شب


این شعر هم تمام نشد,صبح آمد و

جا ماند بیت آخر آن لا به لای شب


|
باز خیالت منو تا گریه کشوند
ای خیالت از خودت سنگی تر
یاد اون روزای خوب افتادم
فکر میکردم دیگه دلتنگی پر....


میزنه تو صورتم بارون و
چشم به آسمون شب میدوزم
مثل هر شب دوباره میفهمم
با خیال تو گذشت امروزم


گاهی میگم چی میشد خوب بودی؟
چی میشد اگه تو دوسم داشتی؟
جای اون دلی که از من بردی
سرتو رو شونه هام میذاشتی؟


چی میشد هوای بارون دلم
به یه خنده ی تو افتابی میشد؟
تلخیات ازآسمون بود تا زمین
اسمون زمین میومد چی میشد؟


چی میشد بهار بودی واسه من
مردی که روز و شبش پاییزه
به امیدی که چشات تو فال بیاد
توی قهوه چای سبز میریزه


چی میشد ضیافت چشماتو 
چند قرن دیگه مهمون بودم
اونی که دوسم داره اون بودی
اونی که دوسش داری اون بودم

|
سلام...

از تو بیزارم

از تو به حد مرگ بیزارم

...

***

برسد به دست تمام دنیا...

به جز تو

...


|

خط خون رو دیواره تصویری که تکراری نیست

   منم درگیر خوابی که در بند بیداری نیست

تب دریا در من از امواج کوبنده ی وان  

   پر از رعشه،خالی از مفهوم دلچسب جان


          و من میمیرم...

 

زمین میخواند من را دریا دشت و کوه و قبر  

   برم تیره میپوشد شب می بارد در سوگم ابر

شرر میریزد از رعد بر جنگل های انبوه   

   به خود می پیچد بادو آتش می افشاند کوه


          تو اما هرگز...

 

به سردی یک کوه یخ ساکن در قطب جنوب  

   به سرخی خورشیدی در چنگ خوناب غروب

خط خون رو دیواره بر جسته از تندی تیغ  

   به روی لبهای من هذیان افسوس و دریغ


          نخواهی فهمید...

 

ومن می میرم...

             تو اما هرگز ...

                       نخواهی فهمید...


|

غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد

                                           حافظ


شب قصه می گوید هنوز از بی کسی

لبریزم از اندوه و از دلواپسی

این حرف من:میمیرم آخر در تنهایی

یا تو به من...یا تو به حرفم میرسی


هر شب غزل میریزد از من از چشمانم

این شوره زار خط خطی;دفترم را باران باش

از من بشو اندود غم را با لبخندی

                        شاید نمیرم لحظه لحظه تب به تب...


مگذار در بستر بمیرد این شمع در وا کن

تا باد جانش بگیرد،تو اما مرا جان باش

با بوسه ای نار و انارم کن در تاریکی

                        میخواهمت لبریز از عشق و لب به لب...


آغوش من بادبانی،وا اما در آرامی

در وا بکن،آرامشم را امشب طوفان باش

آخر مرا بشنو نمی خواهی تا جان دارم

                       این قصه ها را شب بگوید شب به شب...



شب قصه میگوید هنوز از بی کسی

               شب قصه میگوید هنوز از بی کسی

                              شب قصه میگوید هنوز از بی کسی....


|
کنار خیابان ایستاده بود

ناگهان یک خودروی زانتیا جلوی پای او توقف کرد

دخترک سوار شد

سلام!

- سلام!کجا میرید

- دوتا خیابون پایین تر

و دختر دوخیابان پایین تر پیاده شد...


و چه تلخ که این

فقط یک قصه بود


واقعیت

انبوه بوق هایی را در بر داشت

که

"سکس" را سوالی

ادا می کردند

...


|
از دور می فهمم شمیم عطر یاست را

شاید دوباره تو در آوردی لباست را...


تند نفسهای تو امشب میزبان کیست؟

امشب که برده از سرت هوش و حواست را؟


رسم است در مایملک قلب تو نشناسند

تا سر شناسی هست یار آس و پاست را


تا داشتم بودی و حالا که ندارم نه...

این است گاهی دوست می دارم سیاست را!


من آن علفزارم که یا آفت به جانم زد

یا سر فرود آورده ام لبخند داست را*


من را کنار دیگران نگذار کو نه خلق

آن طوطی کل نیز می خندد قیاست را**


ردم نکن!من بی تو می میرم نمی بینی

آن خون روی دکمه ی رد تماست را؟


*:برگرفته از اشعار نسیم نوروزی
**:از قیاسش خنده آمد خلق را
کو چو خود پنداشت صاحب دلق را
مولانا/مثنوی معنوی/طوطی و بقال

|
این بار ویبره گوشی جور دیگر تنم را لرزاند

.

.

.

باید تو باشی...


|