تبليغاتX
اشعار و نوشته های سید مهرداد شبیری
بعد از تو شعر هم به من درد پشت کرد

حتی غزل دوام نیاورد،پشت کرد


لرزید پشت شاعرکان تا شنیده شد

یک زن به عاشقانه ی یک مرد پشت کرد


شاعر شنیدنیست ولی ناشنیده ماند

و زوج شد کسی و به یک فرد پشت کرد


صد نسیه روبرو و دوصد نقد پشت سر

بایست آن میانه چه میکرد؟پشت کرد


آرام و با غرور به من گفت می روم

یک چشم خیس گفت که برگرد!پشت کرد


|
یادت می آید

با یک سیب شروع شد

چیدی آنرا

از درختی که

شاخه اش از دیوار باغ بیرون زده بود


و در کشاکش این بودی

که چگونه آنرا با من تقسیم کنی


گرفتم

و با انگشت های مردانه ام نصفش کردم

پر از اضطراب اینکه

نکند نتوانم


شکست

و چه لذتی داشت

چشم در چشم هم

گاز زدن به آن سیب

...

لذتی که از یاد هر دومان برد

تلخی صاحب باغ را

...


و امروز

تمام شد آن همه عشق

همین جا

همین گوشه ی زمین

همین اتاق

...

به سیگاری تا ته کشیده شده

که روی یک نصفه سیب

خاموش شد

...


|
میخواهمت

و عجیب نیست که همه تو را می خواهند

حتی خودت...

خود خواه!


|
خواب دیدم که می آیی امشب

امشب از لحظه ی دیدار پرم

چشم و شبها و کبوترهایم

تار و از نغمه ی این تار پرم


نه تو فرهاد نه اما تلخیت

قسمتم کرد که شیرین باشم

قسمت کرد که این گوشه ی غم

دلخوش وعده ی سیرین باشم


تو نمی آیی و این کودک خرد

باز هم بازی غم می ماند

باز تو نیستی و او را باز

باز لالای تو می خواباند


تو نمی آیی من میدانم

فقط این شوق نمیدانم چیست

کیست؟این بار هزارم شد که

من به خاموشی در گفتم کیست...


دل درون دل من نیست هنوز

خالی اینجاست همینجا جایت

سر زده باز غم و غصه ی تو

باز هم معرفت غم هایت


دل به دل راه ندارد انگار

دل تو شاد و دل من خون است

باز هم صبح شد و این شب باز

به من خسته تو را مدیون است


تو نمی آیی و این کودک خرد

باز هم بازی غم می ماند

باز تو نیستی و او را باز

باز لالای تو می خواباند


تو نمی آیی من میدانم

فقط این شوق نمیدانم چیست

کیست؟این بار هزارو یکم است

که به خاموشی در گفتم کیست...


|
تیک تاک

دفتین میکوبد به گرده ی من این ساعت دیواری

تاب می آورم

باشد که

رج بعدی

آغاز طرح تو باشد

***

باز چشم گذاشتم

سه،دو،یک...

آمدم

تا دور و باز نیافتم تو را

باز جر زدی اما...

باز من چشم می گذارم...

این بار به در...

***

رقصم می آید

عجیب رقصم می آید

هان!

یادم رفته بود

امشب نامزدی توست

...


|
-جیک جیک

-جیک جیک

-جیک جیک جیک ...

- جیک 

...

دوفش....


-زدمش،بدو کلشو بکن

-من که حال ندارم

-منم که اصلا گوشت گنجیشک بخور نیستم

- اِ اون یکی هنوز نپریده،بزنش


دوفش...


|
و دیواری نیست

که از من مشت نخورده باشد

بوم...

بوم...


مشت میکوفتم به دیوار

هر بار که میدیدم

دست نیافتنی تر شده ای با تمام نزدیکی ات به من


مشت میکوفتم...

هر بار میدیدم

حاضرم برای داشتنت تا اوج بروم

و تو در همین نزدیکی

ایستاده ای

و نمی شنوی...

و نمی بینی...

انگار که دیواری بین ما باشد


میکوفتم...

هر بار دیواری میدیدم


میکوبم ...

هنوز هم ...

بوم...

بوم...


|

بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد
به کوه خواهد زد...
به غار خواهد رفت...

                                      فریدون مشیری


خیلی وقت بود شعر سیاسی نگفته بودم،این بار هم نگفتم البته،میشه بهش گفت اعتراضی...اهل تشریح شعر نیستم،این بار هم...یه توضیح کوچیکه که بیدکانی(سیاوش) نام مستعار محمد رضا شجریان در رادیو در اوایل کارشه و سهیلی هم مهدی سهیلی هست و هر گونه تشابه اسمی دیگه اتفاقیه...فروغ هم فروغ فرخزاد خالق تولدی دیگر هستند نه کس دیگر...


مرا ببر از شهر،از این شلوغ دروغ

از این زمانه ی گرگ،چهار سوق دروغ


ببر به آرامش،به سفره ای خالی

که نیست لقمه ی من،کباب و دوغ دروغ


مرا از این تابو،رها کن و ببرم

از این سهیلی راست،به آن فروغ دروغ


از این دکان دروغ،به بیدکانیِ سبز

به آن که دم ندمید،دمی به بوق دروغ


مرا به خود مگذار،از این زمان ببرم

که نیست راست در آن،به جز دروغ دروغ


به کوه جنگل غار،به خلوتی با خود

مرا ببر از شهر،از این شلوغ دروغ


|
چشم تو عجیب دل سپردن دارد

مژگان سیاه تو شمردن دارد

لبهای تو شیرینی امری خیرند

شیرینی امر خیر خوردن دارد


|
از هیبت و از شکوه،از خلق سری

از حال من خراب هم بی خبری

جز خویش کسی را نرسانی تو به کام

مصداق هنر فقط برای هنری

|
سفر نکردی و از یاد تو نرفتم و نه

نگشته باور قلبم هنوز این غم و نه


هنوز منتظر خنده ی توام بانو

هوز گریه نکردم،هنوز مردم ونه


چکید روی همین سطر شعر من ای وای

زلال شور غم انگیز قطره اشکم ونه


سبک نشد غمت از روی شانه ام باری

به یادم آمد هنوز از تو دل نکندم ونه


هنوز از غم تو دل به هیچ کارم نیست

نه میشود بگریزم،نه میپسندم و نه


هنوز چشم به راهم بیایی و دالّی

به خنده واره ی لوس تو دل ببندم ونه


دوباره ساعت دیوار گفت:الافی

نمک زد او به دل و جان درد مندم و نه


نگفته ای به من خسته دل تو"نه" بانو

سفر نکردی و از یاد تو نرفتم و نه


|
بی تو دوباره بی کسم،بی تو دوباره خسته ام

بی تو دوباره کنج خلوت،به یاد تو نشسته ام من


بی تو نمیدونی چقدر،زار و پریشون و رهام

مثل بلند گیسوانت،بی تو هزار دسته ام من


من بی تو اقلیمی غم آلود...در سینه ام توفان گرفته

یک چشم من ابرست و انگار...آن چشم من باران گرفته

بر من بتاب،آفتابیم کن...بر من که بی مهرت محالم

رحمی بکن ای جان عاشق...بی تو نمیدانی چه حالم


نمیدونی چه حالیم،بی تو تو این روز و شبا

هر ساعت از سال خدا،سر به زمین،دست به دعا


مردم از این بی تابیا،پایان این غم ها کجاست

من که همش زشتی دیدم،خوبیت پس دنیا کجاست؟


پس تا کجا باید نشست؟کی درد من سر میرسه؟

کی میشه روی ماهشو...،کی آخه از در میرسه؟


کی میشه که بهش بگم؟کی میشه خاتونم بشی؟

بانوی من درد منیِ؟کی میشه درمونم بشی؟


مرا بیا صدا کن...از درد و غم رها کن...بر من دوباره وا کن...چشمای آبیتو

دلسنگ دلخواهم...هر گاه و ناگاهم...میگویمت ماهم...بیا که من بی تو...


من بی تو اقلیمی غم آلود...در سینه ام توفان گرفته

یک چشم من ابرست و انگار...آن چشم من باران گرفته

بر من بتاب،آفتابیم کن...بر من که بی مهرت محالم

رحمی بکن ای جان عاشق...بی تو نمیدانی چه حالم


|

منتظر یه نفر دو سه باری از پل خواجو تا سی و سه پل پیاده رفتم و برگشتم.آخرش این غزل متولد شد.بهاریه را شعرا در وصف بهار می سرایند.ببخشید اگه بهارای ما به زمستون گره خورده...

به سر رسید زمستان،بهار رونق یافت

به گل نشست دمن،سبزه زار رونق یافت


و یادم آمد از آن شب قرار من با او

که بقراریم از آن قرار رونق یافت


دمی به جلوه بر انگیخت،خلق نشئه شدند

به رخ نقاب گرفت و خمار رونق یافت


در اولین شب پاییز بود،آری هان

دلم شکست و همان شب انار رونق یافت


پیام داد که یا وصل یا که جان دادن

و رفت گوش به گوش و غمار رونق یافت


دو چشم من،شب زلفش،کبوتران دلم

دوباره تار شدند و سه تار رونق یافت


زدم به زخمه بر این ساز و شور سر دادم

صدای قمری و بانگ هزار رونق یافت


و خواب ناز درختان شکست و شد امروز

که سر رسید زمستان،بهار رونق یافت


|
اولین غزل سال جدید!


من ناله ام به بانگ بلا خیز شهره شد

من قصه ام به تلخ و غم انگیز شهره شد


لیلاییم که قیس به من پشت کرد و رفت

مجنون نشد که بل به خرد نیز شهره شد


من شهریار مکتب عشقم که عشق او

دیر آمد و به شاعر تبریز شهره شد


دزدی شبی شنید غم ضجه ی مرا

اینگونه شد فضیل به پرهیز شهره شد


روزی بهار بود همین زرد رو چو من

عاشق شد و شکست و به پاییز شهره شد


فرهاد وار می تپد این دل شنیده است

شیرین به شاهبانوی پرویز شهره شد


این زخم کهنه می کشد آخر مرا شبی

این زخم کو مرا به دل آویز شهره شد


ماندیم لنگ قافیه و دیده خون چه عیب

تیمور لنگ نیز به خون ریز شهره شد


|
ابن سلام کسیه که با لیلی ازدواج کرد و سلام بغدادی هم جوونیه که نزد مجنون رفت تا از او عشق بیاموزه و مجنون طردش کرد به این دلیل که عشق را آموختنی نمی دونست.


چی شد دوباره که من،دوباره می خونم

دوباره لیلایی،دوباره مجنونم

دوباره قسمت من،دوباره مردن شد

چقدر مرگ از عشق،دیگه نمی تونم

دوباره بارون زد،دوباره قلبم ریخت

چی شد که قلبم ریخت،چی شد نمی دونم

یخ دلم وا رفت،دوباره وا دادم

دوباره آب شدم،دوباره بارونم


دلم مگه صد بار،شکستنت بس نیست

به یک نگاه چرا،دوباره دل دادی

دیگه نسوز به پاش،دیگه نساز براش

ادای عشق نگیر،سلام بغدادی!


تو که میدونی به اون،نمیرسی بس کن

یخورده سنگی کن،یخورده بی رحمی

دیگه تو را نمی خواد،دیگه بریده ازت

گذشته آب از سر،چرا نمی فهمی؟


منم یه شاخه ی گل،که شاخسار نشد

شکفتم و اما،با من بهار نشد

منو زمستون برد،به خواب سنگینش

چه برف و بورانا،سرم هوار نشد

بهار داشتنت،تو اون زمستونی

که سهم من از تو،به جز حصار نشد

حصار یه گلدون،یه عشق تو خالی

هزار راهم برد،ولی یه بار نشد


من از تو دل کندم،و این دروغ بزرگ

نشد نه باور من،نه تو نه هیچ کسی

تمام حرفم از این،دروغ می میرم

چه دیدنی می شی،به حرف من برسی


هنوز مجنونم،ولی یه مجنونی

که دل سپرد لیلیش،به عشق ابن سلام

نخواستیم و غرور،نذاشت رک باشم

دروغ هم شده باز،می گم منم نمی خوام


دلم مگه صد بار،شکستنت بس نیست

به یک نگاه چرا،دوباره دل دادی

دیگه نسوز به پاش،دیگه نساز براش

ادای عشق نگیر،سلام بغدادی!


تو که میدونی به اون،نمیرسی بس کن

یخورده سنگی کن،یخورده بی رحمی

دیگه تو را نمی خواد،دیگه بریده ازت

گذشته آب از سر،چرا نمی فهمی؟


|
اوج نارفیقی را دشنه از پشت زدن میگفتند

...

...

ابن سلام شدنت چه بود؟


|

همه چیز فراموشم شد وقتی خواست دستانش را به من بدهد
گرفتم و گفت یادم تو را فراموش
حالا باید تا آن سر خیابان او را کول باقالی میدادم
خواستم فن شاعرانه ای بزنم
خوب باقالی را که میخریدم برایش
اما کول را چه میکردم

کول

کول

کول

پرید روی کولم

تا آن سر خیابان رفتیم
اتفاقا سرباز آگاهی ما را دید
چیزی نگفت
چون حالا من دیگر مافوقش بودم
چون حالا دیگر یک ستاره روی دوش من بود


|
و گفت:بخوان!

گفتم:نمی توانم

گفت:بخوان!

گفتم:نمی توانم

دوباره گفت:بخوان!

سکوت کردم

...

خواندنی نبود طرحی که سر کلاس معارف کشیده بودم



|
چقدر سخت است ترانه گفتن

کاش اسمت غزل بود


|
گفتم:دوستش دارم

گفت:میخوایش؟

کاش مثل کودکی هر چه را که دوست داشتم میخواستم


گفتم:نمیدانم

گفت:میفهمی؟

کاش مثل کودکی هر چه را که میفهمیدم میدانستم


گفت:همه چیز عشق نیست و شروع کرد به نصیحت

کاش کمی بزرگتر بودم


|
جور است در جدایی و شوق است در نظر     هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

                                                                                       سعدی

اولین ترانه ی من روی ریتم دامبوری :)


نمیدونم که خوبم،یاکه حالِ من بده

خوشیم از خوشی گذشته،بدیم از بدی ردِ

باز دوباره تلخیات،باز یکمی دلخورم

ولی من ازت نمیکنم،ازت نمیبرم


تو را عاشق میکنم،منو دست کم نگیر

هرچی میتونی بدی کن،یه لحظه کم نزار

هرچی میخای بگو نه،تا میتونی راه نیا

اینجوری عاشق ترم میشم،عاشق و بیقرار


قرار من تویی،منو بازم دیوونه کن

نیا بازم سرِ قرار،شلوغیو بهونه کن

یه روز می آد دلِ تو هم،میشه به دامِ من اسیر

دیگه بهم نمیگی "نه"،نه منو دست کم نگیر


قرار من تویی،منو بازم دیوونه کن

نیا بازم سر قرار،شلوغیو بهونه کن

یه روز می آد دل توهم،میشه به دام من اسیر

دیگه بهم نمیگی "نه"،نه منو دست کم نگیر

***

من که از تلخی و بی محبتیت سیر نمیشم

از نگاه سرد و دلزن تو دلگیر نمیشم

من با اخم و تخمتم میشکفم و گل میکنم

هر کاری هم بکنی بازم تحمل میکنم


من که بی تو میدونم یه روز دووم نمی آرم

تو که میدونی بدم باشی به روم نمی آرم

پس چرا رو صورتت اخمه همش ور پریده

یه بارم خوبی کن از خوبی کسی بد ندیده


قرار من تویی،منو بازم دیوونه کن

نیا بازم سرقرار،شلوغیو بهونه کن

یه روز می آد دل توهم،میشه به دام من اسیر

دیگه بهم نمیگی "نه"،نه منو دست کم نگیر


قرار من تویی،منو بازم دیوونه کن

نیا بازم سرقرار،شلوغیو بهونه کن

یه روز می آد دل توهم،میشه به دام من اسیر

دیگه بهم نمیگی "نه"،نه منو دست کم نگیر

***

نمیدونم که خوبم یا که حال من بده

باز دوباره ماه من تو آسمونا سر زده


|
این بیت ماله پارساله ولی حال و هوای بهاری سرودن ندارم!تحمل کنید!

عیدی که نداریم ز دست تو و عشقت    ملی شدن صنعت نفت تو مبارک!

نوروز خجسته


باز خندیدی و شعرم اُومده

یه غزل،یه مثنوی،یه شعرِ نو

یه رباعیِ پر از غصه و درد

شایدم ترانه،مثلِ اِسم تو


دیگه اِنگار که نه اِنگار واسه تو

که نگاهمون با هم یکی شده

تازه میفهمم که تو ترانه ها

وقتی میگن رفت!یعنی چی شده


قصه ی جدا شدن برای ما

قبل رفتنِ تو آغاز شده بود

حالا زانو هامو تو بغل دارند

دستایی که واسه تو باز شده بود


دیگه شک دارم که حتی اسمِ من

توی یاد و خاطرت باشه هنوز

شک دارم بدونی اینجا یکی هست

که نگاهای تو دنیاشه هنوز


حتی دیگه نای شکوه ندارم

شاید این آخر قصه ی منه

یکی دل کنده از هر چی بوده و

یکی از نبودِتم نمی کَنه


بی تفاوت خنده کُن تا واسه من

اینکه نیستی و نبودی حتم شه

بازم اَشک رو دفترم چکید تا

باز شعرِ من به گریه ختم شه


|
با احترام به فیلم گاو داریوش مهرجویی و رمان غلامحسین ساعدی


و شب از نیمه گذشت!

و هنوزم دمِ این آخور حرف

من به نشخوارِ غزل مشغولم


کسی از در آمد!مشدی مهرداد!

نه!من مشدی مهرداد نیستم!

دفتر شعرِ مشدی مهردادم!


و مرا خِر کش بردند به شهر

تا مگر شاعرِ آزاد سرایی

درد اشعار مرا درمان کرد!


یک نفر با چوب نقدی تند

هی مرا کوفت و گفت:

برو شعرِ نا شعر!

برو ای دروری محض برو!


یک نفر با کسِ دیگر میگفت

مادرش دفترِ شعرش را سوزانده

انداخته چاه!


من حواسم رفت

دم یک دره پایم سر خورد!

و فرو غلتیدم!

صبح فردا روی سنگی من...

چاپ شدم!


|

بالاخره اسکار را برد.البته قرار نبود نبره.سعید بیابانکی نوشته بود توی محلمون-ورنوسفادران-قرار بود برای میلاد حضرت محمد جشن بگیریم.یکی از دوستامون یه پسر جوون را معرفی کرد که تءاتر بازی کنه.نوشته بود همه را مجذوب خودش کرده بود و تو سه نقش بازی میکرد.سال 69.اون موقع من یه گوشه ای از همون محله به دنیا اومدم و قصه ی خودم را شروع کردم.الان که بیست و یک سالمه اون پسر روی فرش قرمز وایساده و منتظر گرفتن اسکار بهترین فیلم خارجیه.منم دارم تو دانشگاه درس میخونم.سعید هم یکی از شاعرای موفق دوره ی خودشه.و کلی آدم دیگه که اون سال توی اون محله به دنیا اومدن الان سوار موتوراشون توی محله اینور و اونور میرن.بعضی دیگشون هم الان لای خاکن و فقط خاطره ی لحظه ی اعدامشون تو پارک بهشت توی ذهن مردم باقی مونده.همون تجاوز گرایی که ایران میگفت اصفهانی اند و اصفهان میگفت خمینی شهرید و کلن هر کسی میخواست یه جوری این قضیه را از سرش باز کنه.فقط و فقط خمینی شهر ساکت موند
دیشب رفت روی فرش قرمز.ایران گفت ایرانیه.اصفهان گفت اصفهانیه وباز هم فقط خمینی شهر بودکه ساکت ایستاده بود
همه ی شبکه هایی هم که گفتند "در خمینی شهر اصفهان"هیچ کدوم نگفتند"از خمینی شهر اصفهان".خوشحال شدم.ولی وقتی استعداد هایی را یادم می اد که توی اون محله و شهر دارند حروم میشن شادیم رنگ میبازه
صدا ها.موسیقی دانها.شاعر ها.نویسنده هایی که یا تو یه لحظه اعدام میشن و میمیرن و یا تدریجی توی باغ ها پای بساط عرق و دود و ...کاش یکم بهشون بها داده میشد
به قول بچه ها "این اصغرمون بود...اکبرمونا میفرستادیم چی میگفتید؟

|

از این به بعد عزیز شما باش و شانه هات

ما را برای گریه سر آستین بس است

                                                     حامد عسکری


شب مگر با غم و اندوه تو ام روز نشد

سر نشد روز،مگر اشک ترم دوز نشد


نذر کردم که بیایی شله و آش ولی

آن شله شل شد و آن آش دهن سوز نشد


تا سر قله ی قاف غم و غربت رفتم

بیخود و بی جهت این قوزک پا قوز نشد


به دلم گفتم از این عشق گذر کن،نگذشت

گفتمش ناله و نفرین کن و کین توز،نشد


ظهر،سقا،دو سه شمع دگر آتش کردم

حیف از این همه شمعی که شب افروز نشد


سیب لبخند تو را دیدم و گفتم نه و نه!

آدم این بار هم از‌  "قاعده" پیروز نشد!


|
و گفت مداح جوان:

ناگاه شمر به اژدهایی هفت سر بدل شد

امام شمشیر خود را برآورد

نوری مهیب از شمشیر او خارج شد

و شش سر آن اژدها را انداخت

و گفت

و گفت

...

کسی فریاد بر آورد:

بس کن

..

که تاب از دلم بردی

و گریستن را ادامه داد


مهرداد شبیری-تابستان 1420


|
و سخت ترین کار دنیا بود

میان این همه بهار

عاشق نشدن


و باران

کودکی که والده اش

خواهرش بود را

دیر به مدرسه رساند


و درخت

خط کشی هدیه کرد مرا

که اندازی دیر کرد او را

روی دستانش علامت بزنم


رفت و با خودش لشکری آورد

بی آرایش

خواهرش!


منم

سرباز معلمی در گرگان

که عشق را به من

حق توحش دادند


|
فکر میکنی از تو بریدم،نه!

دل کندن از تو واسه من دیره

می دونم اینا آخر قصه

می میرم و عشقت نمی میره


این رفتنو پای بدیم نگزار

تا بی نهایت هم تو را می خوام

من هر نفس آغاز یه عشقم

تو هر نه اِت یه عشق بی انجام


حتی اگه دنیا بگن بسه

من پای غم های تو می مونم

با هر بروت،سمت تو را میرم

نه اینکه نمیخوام،نمی تونم


من بی تو هیچم،بی تو نابودم

هیچی که از عشق تو خالی نیست

من پوچ گلخند تو ام عشقم

پوچی که مثل هیچ عالی نیست


نه عشق از من،من از عشق تو

تا انتها دست بر نمی داریم

هر شب به یادت شب نشین میشیم

میگیم،میخندیم،می باریم


این رفتنو پای بدیم نگذار

میرم که عالم قصمو برشه

شب های دلتنگی هر مردی

با قصه های عشق من سر شه


میرم که دنیا پر شه از این عشق

میرم از این روزای بیهوده

یک روز میتونی ببالی که

مجنون این قرن عاشقت بوده


|
نوشته بودم از اینکه شبکه های اجتماعی را فیلتر میکنند ولی مسنجر ها و سرویس های میل را نه یاد این جمله می افتم:

اجتماع بیش از دو نفر ممنوع!

الان که مسنجر ها را هم...


گرگها به فرمان چوپان دروغگو

گله را دریدند


|
راستش من هیچ وقت اهل دفاع از شعرم نبودم.دلیلش هم اینه که خوب شاعر تصمیم میگیرم کدوم نقد را گوش بده و کدوم را گوش نده و کسی با نقد نادرستش نمیتونه روی شعرش تاثیر داشته باشه.دلیل مهم ترش هم اینه که خوب من عددی نیستم که کسی بخواد روی شعر من نقد نادرست داشته باشه و اشعارم اینقدر ایراد توش هست که کسانی که یک بیت شعر نخوندند هم میتونند ایرادات شعر من را گوشزد کنند.ولی این بار وضعیت یکمی متفاوته

شعر "میهمان نخوانده"را توی دو تا از محافل نقد شعر خوندم،و هر دوشون ایرادی را از من گرفتند که من برای اینکه این ایراد داخل شعرم باشه بسیار زحمت کشیدم!و ایرادی که مطرح کردند این هستش که وزن شعرتون درست نیست!

من این ایراد را اینجور تصحیح میکنم که مصراع هایی که قافیه دارند یک هجا کمتر از باقی مصراع ها دارند که مثلا با اضافه کردن یک "این" به عنوان ردیف،وزن شعر به وزن عادی برمیگرده

من برای این کارم چند دلیل دارم:

اول،وزن شعر تابع موسیقی شعر هست و برای این اشعار دارای وزن هستند که در ذهن خواننده یک خط موسیقی دنبال بشه.من این موسیقی را به موسیقی واقعی مرتبط دونستم،برای مثال یکی از ریتم های تنبک اینگونس:
"صد،صد و پنجاه،بیسو پنج و ده نار"
که خود تنبک نوازان برای اینکه ریتم ها از ذهنشون نره از یک چنین جملاتی استفاده میکنند.
که یا به طور مداوم همین ریتم نواخته میشه و یا برحسب موسیقی هر چهار ضرب یک بار یک ریتم دیگر نواخته میشه

یعنی یا به طور مداوم این ریتم نواخته بشه:

دام دا دا دام       دام دا دا دام      دام دا دا دام         دام دا دا دام
دام دا دا دام       دام دا دا دام      دام دا دا دام         دام دا دا دام

یا اینکه در بار چهارم ریتم تغییر کنه:

دام دا دا دام       دام دا دا دام      دام دا دا دام         دام دا دام
دام دا دا دام       دام دا دا دام      دام دا دا دام         دام دا دام

با این تو ضیحات وزن این شعر نیز تابع موسیقی و در ذهن خواننده یک روال را ایجاد میکنه

دوما،اگر نخوایم تءوریک به این موضوع نگاه کنیم هم من برای مخاطبان عام زیادی این شعر را خوندم و هیچ کدومشون اعتراضی به این نکردند که شعر شما در ذهن من جای نمیگیره،یا اینکه انگار یه چیزی توش کمه

سوما،این روزها همه شروع به شکستن مرزها کردند،بعضی ها خوب جلو رفتند و برخی دیگه هم به خاکی زدند.اتفاقا یه نفر توی یکی از همون جلسات قبل از من شعری خوند که به صورت چهارپاره شروع میشد،وسط شعر شاعر بی طاقتی خودش را در بیان احساس بهانه قرار میداد برای اینکه وزن شعر را بشکنه و شعرش را بدون قافیه و وزن عروضی ادامه بده و در قسمت انتهایی شعر هم از معشوق بابت این کار عذر خواهی میکرد و شعر را به صورت چهار پاره ادامه میداد و تمام میکرد

به نظر من اینگونه غزل هم میتونه جایگاه خودش را در این هنجار شکنی ها داشته باشه،سپاسگذار میشم اگر نظرتون را در این باره بیان کنید
شعر را هم دوباره قرار میدم



بگیر کاسه ی خالی را،بگیر هیچ نمانده

هنوز هوش سرم را این،هزار خم نپرانده


بریز تا مگر از خاطر،برم چه بر سرم آوردی

که عشق دخترکی چون تو،مرا کجا نکشانده


کجا شروع شد این قصه،کجای بی کسی من بود

که بود در به رخت وا کرد؟که میهمان نخوانده!


نواختی چه نوایی را،چه شور بود زدی در اوج

که عود سیم گسستستُ،سه تار پرده درانده


تمام شهر گریزانند،ز دست من که جذام تو

درون جسم نحیف من،عجیب ریشه دوانده


صدای قل قل قلیانت،مرا گرفت و نفهمیدم

که آن دوسیب بهشتم را،به خاک تیره نشانده


دوباره مردم و نه دیگر،هزار باره نمی میرم

مرا به آخر این قصه،خیانت تو رسانده


|